به اين كلام تكلم ميفرمود و ابن ابى زياد گفت كه نيز اين را از براى من روايت كرد و گفت و من نوشتم احمد بن عبد الله علوى كه مولاى ايشان و خالوى بعضى از ايشان بود از قاسم بن ايوب علوى كه مأمون چون خواست كه حضرت امام رضا ( ع ) را بر اين امر به كار دارد و خليفه گرداند بنى هاشم را جمع كرد و گفت كه من اراده دارم كه رضا را بر اين امر به كار دارم كه بعد از من خليفه باشد بنى هاشم بر آن حضرت حسد بردند و گفتند آيا مرد نادانى را والى ميگردانى كه او را هيچ بينائى بتدبير خلافت نيست و نميداند كه در آن چه بايد كرد پس كسى را بسوى او بفرست تا بنزد ما آيد و از نادانى او به بينى آنچه را كه بواسطه آن بر اين مطلب استدلال كنى مأمون بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت بنزد وى آمد پس بنى هاشم به آن حضرت گفتند كه يا ابا الحسن بر منبر بالا رو و از براى ما نشانهء را بر پا كن كه خدا را بر آن عبادت و پرستش كنيم حضرت ( ع ) بر منبر بالا رفت و زمانى طولانى نشست كه هيچ سخن نمىفرمود در حالى كه چشم در پيش افكنده و خاموش بود بعد از آن اندكى حركت نمود و وضع نشستن را بر هم زد و راست ايستاد و خدا را ستود و بر او ثناء گفت و بر پيغمبر خدا و خاندانش صلوات فرستاد بعد از آن فرمود « كه اول عبادت و بندگى خداى تعالى معرفت و شناخت او است و بنياد معرفت خدا توحيد و اقرار بيگانگى او است و رشته توحيدش نيستى صفات زائده بر اصل ذات از او است بگواهى دادن عقلها كه هر صفت و موصوفى آفريده شدهاند و گواهى دادن هر آفريده شده كه او را آفرينندهء هست كه هيچ يك از صفت و موصوف نيست و شهادت هر صفت و موصوفى باقتران و وابستگى به چيزى ديگر و شهادت اقتران بحدوث كه از سر نو پيدا شده و شهادت حدوث به امتناع و باز ايستادن از ازل و هميشگى كه از حدوث اباء و امتناع دارد پس نه خدا را شناخته آنكه بواسطه تشبيه ذاتش را شناخته كه آن جناب را چون آفريدگان و مانند ايشان دانسته و نه او را توحيد كرده و او را به يگانگى پرستش نموده كسى كه به كنه و پايان او رسيده و نه حقيقتش را يافته كسى كه او را تمثيل كرده و تمثيل صورت كردن و صورت چيزى را نمودن باشد و نه به او تصديق كرده كسى كه نهايتى را از برايش
التوحيد ( اسرار توحيد يا ترجمه كتاب توحيد ) ( فارسى ) — صفحة 22
مساهمون: اردكانى
ص٢٢