تخطي إلى المحتوى الرئيسي

التوحيد ( اسرار توحيد يا ترجمه كتاب توحيد ) ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
ريگ روان ميگرداند و پراكنده ميسازد پس آن كوه ريزه ريزه شد و خاك گرديد زيرا كه آن طاقت برداشتن اين نشان را نداشت و بعضى گفته‌اند كه نور عرش از برايش ظاهر شد حديث كرد ما را پدرم « رضى » گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد الله از قاسم بن محمد اصفهانى از سليمان بن داود منقرى از حفص بن غياث نخعى قاضى كه گفت حضرت صادق ( ع ) را سؤال كردم از قول خداى عز و جل
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
فرمود كه آن كوه در دريا فرورفت پس آن فرو ميرود تا اين ساعت يا تا روز قيامت و تصديق آنچه من آن را ذكر كردم آن چيزيست كه حديث كرد ما را به آن تميم بن عبد الله ، بن تميم قرشى « رضى » گفت كه حديث كرد مرا پدرم از حمدان بن سليمان نيشابورى از على بن محمد بن جهم كه گفت در مجلس مأمون حاضر شدم و حضرت على بن موسى الرضا ( ع ) در نزد آن ملعون بود مأمون به آن حضرت گفت كه يا بن رسول اللَّه آيا از قول تو اين نيست كه پيغمبران معصومند كه از همه گناهان نگاه داشته شده‌اند فرمود بلى پس آن حضرت را از چند آيهء از قرآن سؤال نمود و در آنچه او را سؤال نمود اين بود كه به آن حضرت گفت كه پس معنى قول خداى عز و جل چيست
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي
تا آخر آيه كه ترجمه‌اش اينست كه و آن هنگام كه آمد موسى از براى ميقات ما يعنى وقتى كه ما مقرر فرموده بوديم و سخن گفت با او پروردگارش كه كلام خود را به او شنوانيد گفت پروردگارا بنما به من طلعت خود را تا بنگرم بسوى تو خدا فرمود كه هرگز نمىبينى مرا و ليكن بنگر بسوى اين كوه يعنى كوه زبير كه بلندترين كوههاست پس اگر قرار گيرد و ثابت بماند در جاى خود با وجود تجلى نور بر آن پس زود باشد كه ببينى مرا پس آن هنگام كه تجلى كرد پروردگارش از براى آن كوه گردانيد آن را ريزه ريزه و پاره پاره و بر رو در افتاد موسى در حالى كه بيهوش بود از ترس آنچه مشاهده نموده بود تا آخر آنچه در حديث پيش از شرح گذشت تتمهء سخن مأمون آنكه چگونه روا باشد كه كليم و همسخن خدا موسى بن عمران چنان باشد كه اين را نداند كه خداى تعالى ذكره ديدن بر او روا نباشد تا آنكه او را سؤال كند به اين سؤال حضرت امام رضا ( ع ) فرمود كه كليم خدا موسى بن عمران دانسته بود