برخى گفتهاند : سنگى از روى چاهى برداشت و دلوى از آنها گرفت و به آب دادن گوسفندان ايشان پرداخت . اين سنگ را ده نفر مىتوانستند حركت دهند .
دلوى هم كه به او دادند ، اينقدر سنگين بود كه كشيدن آن از چاه ، كار ده نفر بود .
ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ
: آن گاه براى خنك شدن و استراحت كردن با حال گرسنگى به سايهء درختى پناه برد .
فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
: گفت : خدايا به خيرى كه بر من نازل كنى محتاجم .
ابن عباس گويد : پيغمبر خدا درخواست تكه نانى از خدا ميكرد .
على ( ع ) مىفرمايد : نانى از خدا مسألت ميكرد كه بخورد . زيرا از گياه بيابان چندان خورده بود كه سبزى آن از فرط لاغرى از پوست شكمش پيدا بود .
زنها پيش پدر خود رفتند و چون نسبت به روزهاى ديگر خيلى زود برگشته بودند ، از كار آنها تعجب كرد و آنها جريان را به اطلاعش رسانيدند . يكى از آنها دستور داد كه موسى را نزد او ببرد . دختر بزرگتر آمد تا موسى را نزد پدر ببرد .
چنان كه مىفرمايد :
فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ
: يكى از آنها به رسم زنان با شرم و حيا نزد موسى آمد . برخى گفتهاند : صورت خود را به آستينش پوشيده بود . برخى گفتهاند : خوش نداشت كه جلو مردى راه برود و با مردى تكلم كند ، برخى گفتهاند :
يعنى از بيراهه مىرفت .
قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا
: بموسى گفت : پدرم ترا ميخواهد تا مزد آب دادن گوسفندانمان را به تو بدهد .
بيشتر مفسرين معتقدند كه پدرش شعيب است . وهب و سعيد بن جبير معتقدند كه او يثرون برادرزاده شعيب است . شعيب بعد از آنكه كور شده بود جان سپرده و ميان مقام و زمزم به خاك سپرده شده بود . برخى گفتهاند : يثروب است . برخى گفتهاند : يثروب نام اصلى شعيب است ، زيرا شعيب نامى عربى است .