( صف 5 : همين كه دل آنها را زنگار گرفت ، خداوند هم دل ايشان را زنگار زد . ) 2 - منظور اين است كه : ما نسبت غفلت بقلب آنها دادهايم و دلشان را غافل ناميدهايم . چنان كه : « اكفره » يعنى : او را كافر ناميد . كميت گويد :
و طائفة قد اكفرونى بحبكم * و طائفة قالوا مسيء و مذنب
يعنى : طايفهاى بدوستى شما مرا كافر ناميدند و طايفهاى مرا گنهكار خواندند .
3 - يعنى : دل آنها را از ياد خويش غافل يافتيم .
4 - يعنى : در دل ايشان علامت ايمان كه در دلهاى مؤمنين است ، قرار نداديم كه فرشتگان آنها را به اين نشان بشناسند . عرب گويد : « اغفل فلان ماشيته » يعنى :
گوسفندان خود را علامت نزد كه شناخته شوند .
5 - حسن گويد : يعنى آنها را به حال خود گذاشتهايم و بر اثر نافرمانى شيطان را بر ايشان مسلط ساختهايم .
وَ اتَّبَعَ هَواهُ
: و كسى كه پيرو هواى نفس خويش است ، بديهى است كه دل غافل ، پيرو هواى نفس است .
وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً
: مقاتل و جبائى گويند : يعنى آن آدم گرفتار اسراف و زياده - روى است .
اخفش گويد : يعنى از حد خود تجاوز كرده است .
مجاهد و سدى گويند : يعنى تباه كنندهء عمر و سعادت است .
زجاج گويد : كسى كه در كار خود عاجز است ، تباه كننده است . پس مقصود اين است كه : ايمان و استدلال به آيات خدا را ترك كرده و پيرو هواى نفس است .
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ
: به اينها كه مىگويند فقرا را از خود دور كن ، بگو : اين حق - يعنى قرآن - از پروردگار شماست .
زجاج گويد : يعنى بگو : آنچه آوردهام ، حق است . از جانب خداست . از جانب خودم نيست .
برخى گويند : يعنى : حق ظاهر شد و شبهه از بين رفت .