فما اسطاعوا : حمزه به تشديد طاء و ديگران بدون تشديد خواندهاند .
تشديد آن بخاطر ادغام تاء در طاء است .
دكاء : كوفيان به مد و ديگران « دكا » خواندهاند . قرائت دوم بنا بر اين است كه مفعول مطلق فعل محذوف باشد . يعنى « دكه دكا » و قرائت اول بنا بر اين است كه مضاف در تقدير باشد . يعنى « جعله مثل دكاء » ( وقتى كه خدا بخواهد . آن را صاف و محو مىكند ) حذف مضاف بخاطر تذكير جبل است .
لغت :
سد : بستن .
ردم : سد .
زبر : جمع زبره . قطعهء آهن يا مس .
قطر : آهن يا مس مذاب . شاعر گويد :
حسام كلون الملح صاف حديده * جراز من اقطار الحديد المنعت
يعنى : شمشيرى برنده برنگ نمك كه آهن آن خالص و از آهن ذوب شدهء خوب ساخته شده است .
استطاع : در اين كلمه سه لغت است : « استطاع يستطيع » و « اسطاع يسطيع » و « استاع يستيع » .
مقصود :
حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ
: اكنون خداوند بشرح جريان بازگشت ذو - القرنين از مشرق و حركت او از ميان دو كوه و ايجاد سدى در ميان آنها و مانع شدن يأجوج و مأجوج از گذشتن از آنجا مىپردازد . اين معنى از ابن عباس و قتاده و ضحاك است .
وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا
: در آنجا مردمى زندگى مىكردند ، كه زبان كسى نمىفهميدند و خودشان داراى زبانى مخصوص بودند .
ابن عباس گويد : طورى بودند كه به سختى مطالب ديگران را مىفهميدند .