ترجمه :
موسى گفت : اگر بعد از آن ترا از چيزى سؤال كنم ، با من رفاقت مكن كه از جانب من معذور خواهى بود . آن گاه به راه افتادند تا بقريهاى رسيدند و از اهل قريه ، طعامى خواستند . و اهل قريه از پذيرايى آنها خوددارى كردند . در آنجا ديوارى يافتند كه مىخواست منهدم شود . خضر ديوار را تعمير كرد و استحكام بخشيد . موسى گفت : اگر مىخواستى ، در برابر اين كار مزد مىگرفتى . خضر گفت : اين است جدايى ميان من و تو . به زودى تفسير آنچه نتوانستى بر آن صبر كنى ، براى تو شرح مىدهم :
اما كشتى از مستمندانى بود كه در دريا كار مىكردند . خواستم معيوبش كنم ، زيرا بدنبال ايشان پادشاهى بود كه كشتىها را به غصب مىگرفت . اما پسر بچه ، پدر و مادرش مؤمن بودند ، بيم داشتيم كه طغيان و كفرش آنها را گرفتار سازد . خواستيم خداوند فرزندى پاكتر و مهربانتر به آنها ببخشد . اما ديوار ، از دو بچه يتيم بود كه پدرى صالح داشتند و در زير ديوار گنجى نهفته بود كه به آنها تعلق داشت . خدايت اراده كرد كه آنها به سن رشد برسند و گنج خود را استخراج كنند و اين رحمتى است كه از خدايت . اين كار را بفرمان خويش نكردم . اين است توجيه كارهايى كه نتوانستى در مقابل آنها صبر كنى !
قرائت :
يعقوب - بروايت روح و زيد - « فلا تصاحبني » و ديگران « فلا تصاحبنى » خواندهاند .