اسب جبرئيل آمد . پسر عمويم از شدت ترس جان سپرد و من با وحشت زياد جانى سالم بدر بردم .
ابو رافع ، آزاد شدهء پيامبر مىگويد : من غلام عباس بودم . من و ام الفضل مسلمان شده بوديم ولى عباس از ترس قريش ، اسلام خود را آشكار نمىكرد و ثروت بسيارى داشت كه در دست قوم متفرق بود .
ابو لهب در جنگ بدر شركت نكرد و بجاى خود عاص بن هشام فرستاد : بطور كلى هر كس نيامده بود ، ديگرى را بجاى خود فرستاده بود . هنگامى كه شنيديم قريش شكست خوردهاند ، پيش خود احساس سرفرازى و نيرومندى كرديم .
من مردى ضعيف بودم و در نزديكى زمزم مشغول ساختن و تراشيدن تير بودم .
ابو لهب آمد و در كنار من نشست . در اين وقت مردم اطلاع دادند كه ابو سفيان آمد .
ابو لهب گفت : برادر زاده ، پيش من بيا كه خبر صحيح پيش تست .
ابو سفيان جريان شكست قريش و مردان سفيد پوشى كه در ميان آسمان و زمين سوار بر اسب بودند و هيچ چيز و هيچكس در برابر آنها ياراى مقاومت نداشت ، نقل كرد . من گفتم : اينها فرشتگان بودهاند . ابو سفيان محكم به پيشانى من زد و مرا بر زمين انداخت و مرا سخت كتك زد . ام الفضل برخاست و با عمود خيمه بر سر او كوبيد و گفت :
چون آقايش در اينجا نيست ، او را كتك مىزنى ؟ ! پس از هفت روز گرفتار دملى شد و جان سپرد . پسرانش دو يا سه شب او را دفن نكردند تا اينكه متعفن شد . علت اين بود كه قريش از دمل اجتناب مىكرد و آن را مثل طاعون مىدانست .
مردى از قريش به آنها گفت : حيا نمىكنيد ؟ جسد پدرتان در خانه متعفن شده است و هنوز آن را به خاك نسپردهايد . گفتند : ما از آن جراحت وحشت داريم ! گفت بياييد تا به شما كمك دهم .
سر انجام ، از دور مقدارى آب بر بدنش پاشيدند و او را در بالاى مكه دفن كردند و بر قبرش سنگ ريختند .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 179
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص١٧٩