تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
بفرست . سه تن از انصار بيرون آمدند و نسب خود را بيان داشتند . گفتند : شما بازگرديد : ما بايد با قرشيان بجنگيم . پيامبر به عبيدة بن حرث بن عبد المطلب كه پيرى هفتاد ساله بود ، نگريست و فرمود : عبيده ، برخيز . همچنين حمزه و على را هم بجنگ آنها بسيج كرد . فرمود برويد و حق خود را از اينها بگيريد . قريش با كبر و نخوت خود آمده است كه نور خدا را خاموش گرداند . لكن خداوند نور خود را حفظ و تقويت مىكند . سپس به عبيده دستور داد كه با عتبه و بحمزه دستور داد كه با شيبه و به على دستور داد كه با وليد بجنگيد . فرستادگان پيامبر به طرف آن سه تن رفتند . آنها گفتند : اين‌ها همشأنهاى گرامى ما هستند . جنگ آغاز شد و جنگجويان حملات كوه شكن خود را آغاز كردند . سر انجام بروايتى حمزه عتبه را و عبيده ، شيبه را و على وليد را كشت . لكن يك پاى عبيده قطع شده بود . على و حمزه او را نزد پيامبر خدا آوردند . عرض كرد : اى رسول خدا ، آيا من شهيد نيستم ؟ فرمود : تو نخستين شهيد اهل بيت من هستى . ابو جهل به قريش گفت : مثل فرزندان ربيعه ، شتابزدگى نكنيد . اهل يثرب را بكشيد و قريش را اسير كنيد تا آنها را به مكه بريم و به آنها بفهمانيم كه گمراه شدند . در بحبوحهء شروع كارزار ، پيامبر باصحاب خود فرمود : چشمها را ببنديد و جديت كنيد . سپس عرض كرد : خدايا ، اگر اين جمعيت هلاك شوند ، كسى ترا عبادت نخواهد كرد . در اين وقت حالت غشوه عارض او شد و پس از چند لحظه ، در حالى كه عرق مىريخت ، ديده را گشود و فرمود : اينك جبرئيل با هزار فرشته بكمك شما آمد . برخى گفته‌اند : در آن روز همين كه ما با شمشير خود به مشركى اشاره مىكرديم ، سر از تنش مىافتاد ، بدون اينكه شمشير به او اصابت كند . ابن عباس ميگويد : مردى از بنى غفار مىگفت با پسر عمويم از كوهى كه مشرف بر بدر بود بالا رفتيم تا ببينيم سر انجام جنگ چه خواهد شد ؟ در اين وقت ابرى بر سر ما آمد كه صداى اسبها و سپاهيان از آن به گوش مىرسيد . شنيدم كه كسى مىگفت : اينك