تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
ابو بكر بپاخاست و گفت : شما براى جنگ حركت نكرده‌ايد . قريش مردمى نيرومند و گردن‌فراز هستند ! عمر نيز برخاست و سخن ابو بكر را تكرار كرد و هر دو بامر پيامبر بر زمين نشستند . سپس مقداد برخاست و عرض كرد : يا رسول اللَّه ، ما به تو ايمان آورده‌ايم . اگر ما را مأمور كنى كه در آتش بيفتيم يا بدن خود را تسليم خارهاى سخت كنيم ، اطاعت خواهيم كرد . ما مثل بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى گفتند : تو و خدايت با دشمنان جنگ كنيد كه ما در اينجا نشسته‌ايم . ما مىگوييم : بدستور خداوند عمل كن كه ما تابع تو هستيم . پيامبر از گفتار او دلشاد شد . سپس بمردم گفت : راى خود را براى من بگوييد . البته منظورش انصار بود زيرا بيشتر همراهان از انصار بودند و آنها در بيعت عقبه با پيامبر پيمان بسته بودند كه در خانهء خود ، همچون افراد خانوادهء خود از او دفاع كنند . پيامبر بيم داشت كه انصار بگويند : وظيفهء ما نيست كه در خارج مدينه از تو يارى كنيم . سعد بن معاذ برخاست و گفت : مثل اينكه منظور شما انصار مىباشد . فرمود : آرى . عرض كرد : پدرم و مادرم فداى تو ، ما به تو ايمان آورده‌ايم . جان و مال ما در اختيار تست . اگر دستور بدهى كه خود را به دريا افكنيم ، اطاعت كنيم ، اميدواريم خداوند بما توفيقى ببخشد كه مايهء چشم روشنى شما باشد . پيامبر خوشحال شد و دستور حركت داد و فرمود : خداوند به من وعده كرده است كه يا بر كاروان و يا بر سپاه غالب خواهيم شد و وعدهء خدا حتمى است . گويا مىبينم كه ابو جهل و عقبه و شيبه و . . . در خون خود غوطه ور شده‌اند . همين كه بر سر چاه بدر رسيدند ، غلامان قريش براى برداشتن آب بر سر چاه آمدند و از طرف مسلمين توقيف شدند . از آنها از محل كاروان سؤال كردند و آنها اظهار بى اطلاعى كردند . پيامبر مشغول نماز بود . مسلمين غلامان را مىزدند كه از محل كاروان اطلاع دهند . پيامبر پس از فراغ از نماز ، فرمود : اگر به شما دروغ مىگفتند ، آنها را نمىزديد و حالا كه راست مىگويند ، آنها را مىزنيد ! آنها را نزد من آوريد . پيامبر خدا از آنها پرسيد كه چه كسانى هستند ؟ گفتند : ما بندگان قريش هستيم . پيامبر