حال آنها معلوم بود اگر باقى مىماندند ، ايمان نمىآوردند . چنان كه در جاى ديگر مىفرمايد :
« لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا »
( يونس 13 : گذشتگان را بعد از آنكه ظلم كردند و فرستادگان ما دلايل روشن بسوى ايشان آمدند ، هلاك كرديم كه ايمان نمىآوردند ) از اين آيه استفاده مىشود كه قوم هود گرفتار عذاب شدند و نسل آنها منقرض شد .
داستان هود
خلاصه آنچه سدّى و محمد بن اسحاق و مفسرين ديگر در داستان هود گفتهاند ، اين است كه : قوم عاد در يمن مىزيستند . گردش و آمد و رفت اين قبيله ، ميان عمان تا حضرموت بود . آنها داراى زراعت و نخلستان بودند . عمرشان دراز و پيكرشان بزرگ بود و بت مىپرستيدند .
خداوند هود را كه داراى شخصيتى برجسته و از خانوادهاى متوسط بوده به سوى آنها فرستاد تا آنها را دعوت به توحيد كند . آنها وى را تكذيب و به آزارش پرداختند .
مدت هفت سال - و بقولى سه سال - خداوند بر آنها باران نفرستاد و گرفتار قحطى شدند . در آن زمان معمول بود كه هر گاه مردم دچار بلا و سختى مىشدند به خانه كعبه پناه مىبردند . ساكنان مكه در آن وقت عمالقه - از نسل عمليق بن لاوذ بن سام بن نوح - بودند و رئيس آنها معاوية بن بكر بود كه از جانب مادر با قوم عاد خويشاوندى داشت .
از جانب قوم عاد هيأتى مأموريت يافتند كه به مكه آيند و براى قوم دعا كنند تا خداوند بر آنها باران نازل كند . آنها بر معاويه كه در خارج مكه بود وارد شدند .
وى آنها را احترام كرد و مدت يك ماه با شراب و ديگر خوردنيها از آنها پذيرايى كرد .
معاويه كه مىدانست آنها براى كار ديگرى به مكه آمدهاند ، از طولانى شدن توقف آنها خسته شد و خجالت مىكشيد كه به آنها بگويد كه بدنبال هدف خويش روند .
اين مطلب را با دو زن كه براى آنها خوانندگى مىكردند ، در ميان گذاشت . گفتند :
شعرى بگو تا براى آنها بخوانيم . چه مىدانند گويندهء شعر كيست ؟ ! وى اشعارى گفت