تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
وه كه سوداى آن صنم چه خوشست * / شربت غم ز جام جم چه خوشست .
( صدر الدين اشنهى ) 4 / 193
سلطان برخاست ، پاسبان معزولست * / چوبك زنِ قلعهء دهان معزولست 3 / 102
فقرْ در نيستى قدم زدنست * / بر سر كوى غم عَلَم زدنست 5 / 28
ماييم كنون ز عشق يكتا شده دوست * / بر هستى ما به هست پيدا شده دوست .
( مرصاد العباد ) 2 / 188
شادى به روزگار شناسندگان مست * / جانها فداى مرتبهء نيستانِ هست 4 / 47
گفتى بكُشم ، بكُش ، ترا مانع نيست * / مرگم به از آنكه بىتوام بايد زيست 2 / 195
اگر تنست ، بجز خستهء بلاى تو نيست * / وگر دلست ، بجز بستهء ولاى تو نيست 8 / 59
« لا تَفْعَلْ » و « افْعَلْ » نكند چندان سود * / چون با عجمى ، « كُن » و « مكُن » بايد گفت .
( مقامات حميدى ، ص 5 ) 1 / 2
فلك قدر ترا زيبد رسالت * / ز رويت تافته نور جلالت .
( صدر الدين اشنهى ) 9 / 123

د

هواى ديگرى در ما نگنجد * / در اين سر بيش ازين سودا نگنجد .
( مرصاد العباد ، ص 110 ) 1 / 34
در اين ره مرد رعنا در نگنجد * / بجز يك ذات تنها در نگنجد 4 / 67
چو نام تو گويم زبان در نگنجد * / چو جام تو نوشم دهان در نگنجد 5 / 168
ميان من و تو چه جاى رسولست * / ميان من و تو ميان در نگنجد 1 / 189
رمزى ز عشقت اى جان در عقل و جان نگنجد * / حرفى ز داستانت در صد زبان نگنجد .
( تاج الدّين اشنهى ) 7 / 108
خاك كثيف گيرد تشريف سرّ وحدت * / زيرا كه اوست هستى كاندر ميان نگنجد 1 / 107
سحرگهى كه ازل با ابد قرين گردد * / نهان عيان شود و آسمان زمين گردد .
( تاج الدّين اشنهى ) 8 / 77
وه‌وه ، كه دل ار ز خويش خالى گردد * / چون قابل نور لايزالى گردد !
( صدر اشنهى ) 2 / 115
با نور قدس وحدت برهان چه‌كار دارد * / در خلوت مسيحا رهبان چه‌كار دارد 3 / 166
چون بيدلى مشوّش دريافت خلوتى خوش * / قيصر چه زحمت آرد خاقان چه كار دارد 3 / 134
شرطست كه بر بساط وصلت * / آن پاى نهد كه سر ندارد ( خاقانى ) 2 / 94
شب‌رو ، كه به شب راهِ عجب شايد كرد * / زرهاى دغل خرج به شب شايد كرد 1 / 154
با يار شبى روى به رو خواهم كرد * / و اندر ره عاشقى غلو خواهم كرد 2 / 147
هر سحر كآتشِ دردم رهِ بالا گيرد * / كمترين هيزم خود گنبد خضرا گيرد 4 / 152
طلب دلبر زيبا كه كند ؟ عاشق زار * / دامن يوسف صدّيقْ زليخا گيرد 4 / 175
عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 246 | عمر السهروردي / ابومنصور اصفهانى