تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
مىكند ، آب صاف و گوارا مينوشد و خوراكش خوراك حسابى است . اسبان در داخل خانهء ما يا بر كنار آن سم بلند ميكنند و شيهه ميكشند » . محمد بن يزيد در اين سخن بر اين رفته است كه اسب هشتم نصيبى ندارد و براى اسب هفتم نصيبى به حساب آورده است . در اينجا سخن از خلافت متقى بسر رسيد ، اكنون بعضى كسانى را كه در آن روزگار شعرشان معروف بوده و ميان مردم شهرت داشته‌اند ياد ميكنيم : از آن جمله ابو القاسم نصر بن احمد خبز أرزى بود كه طبعى روان داشت و بديهه نيك ميگفت و بغزل معروف بود ، از جمله سخنان نكوى او اينست : « عشق پيكر مرا بفرسود و بجاى آن پيكرى آورد كه عشق مجسم است . عشق چنان مرا از ميان برد كه اگر عشق را از ميان ببرم خودم نخواهم ماند . » و هم از سخنان نكوى او اينست كه در مقام گله از ابن لنكك شاعر گويد : « چرا قدر دوستى مرا ندارى و حق آن را بجا نمىآورى ؟ خردمند بدعوى دوستى خرسند نميشود مگر آنكه به حق آن وفا شود ، دوست مىبايد رسم برادرى بداند و رفيق مىبايد براستى رفيق باشد ، اگر حاضر نبود حرمت غياب بدارد و اگر حضور داشت گشاده رو باشد و سخن براستى گويد . » اين سخن نيز از اوست : « آنكه عشق در دلش رخنه كرد چنان افكار سودائى دارد كه او را زنديق توانى دانست . » و هم اين سخن : « از تو گله كنم يا از روزگار كه او بد رفتارى آغاز كرد و تو بسر رسانيدى ميان ما جدائى افكند و تو نيز از نامه نويسى دريغ كردى ! وقتى زمانه جدائى آورد چرا الفت نياوردى كه الفت ميان جانهاست نه پيكرها . » و هم اين سخن از اوست : « اى ابو عيسى ترا معذور ميداريم شايد ترا عذرى هست كه ما ندانيم ، هر كه از