تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
از مردم نيز در دجله غرق شدند زيرا در دجله او را بشنا ، بدرقه ميكردند و بسيار كس از آنها در جريان آب غرق شد . در همين سال گروهى از قرمطيان را از جانب كوفه بياورند كه ابو الفوارس معروف از آن جمله بود ، وى را بر شترى سوار كرده بودند . معتضد بگفت تا دستها و پاهاى ابو الفوارس ، را ببريدند و او را بكشتند و پهلوى وصيف خادم بياويختند ، پس از آن به محلهء كليساها در مجاورت ناحيهء غربى بردند و با قرمطيان كه آنجا بودند بياويختند . مردم بغداد در بارهء قتل ابو الفوارس ، شايعات فراوان پراكندند ، وقتى او را پيش بردند كه گردنش بزنند ميان عامه شايع شد كه او بيكى از عوامى كه حضور داشتند گفته بود اين عمامهء من پيش تو باشد كه من پس از چهل روز رجعت ميكنم . هر روز جمعى از عوام زير دار او جمع ميشدند و روز ميشمردند و سپس در كوچه‌ها كشاكش و مناظره ميكردند ، وقتى چهل روز بسر رسيد شايعات فراوان شد و فراهم شدند ، يكيشان ميگفت : « اين جسد اوست » ديگرى ميگفت : « آمد و رفت سلطان يكى ديگر را بجاى او كشت و بر دار كرد تا مردم از او برگردند » و در اين باب مشاجره بسيار كردند تا جار زده شد كه متفرق شوند و مشاجره و گفتگو پايان گرفت . و چنان شد كه از طبرستان از جانب محمد بن زيد پولى رسيده بود كه نهانى ميان آل ابى طالب تقسيم شود . بمعتصم خبر دادند و او مردى را كه پول را آورده بود احضار كرد و گفت چرا اين كار را نهانى مىكند و علنى نميكند وى آل ابى طالب را تقرب داد و اين بسبب خويشاوندى بود و هم بسبب خبرى كه ابو الحسن محمد بن على وراق انطاكى فقيه كه بنام ابن غنوى معروف بود در انطاكيه براى ما از محمد بن يحيى بن ابن عباد جليس نقل كرد كه معتضد وقتى در زندان پدر خويش بود خواب ديد كه پيرى بر ساحل دجله نشسته و دست سوى آب دجله دراز مىكند كه همه آب بدست او ميرود و دجله خشك مىشود آنگاه آب را از دست فرو ميريزد و دجله