تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
چنان كه بود راه مىافتد ، گويد پرسيدم اين كيست ؟ گفتند « على بن ابى طالب عليه السلام . » گويد پيش او رفتم و سلام كردم گفت : « اى احمد اين خلافت به تو ميرسد . متعرض فرزندان من مشو و آزارشان مكن » گفتم : « اى امير مؤمنان اطاعت ميكنم . » مردم از كار خراج و تأخير سال آن نگران بودند و معتضد آن را پس آورد و شاعران در اين باب سخن بسيار گفتند و وصف فراوان كردند از جمله يحيى بن على منجم گفت : « اى احيا كنندهء شرف اصيل و تجديد كنندهء ملك خراب و استوار كنندهء ركن دين از پس آنكه لرزان بود ميان شاهان ، چون گل ميان گلاب برجسته‌اى . بروز نوروزى كه شكر و ثواب را با هم دارى خوش باش چيزى را كه پيش برده بودند به ترتيب درست پس آوردى . » اين سخن نيز از اوست « روز نوروز تو يكى است و عقب نمىافتد هميشه بروز يازدهم حزيران مىآيد . » در ذى حجهء سال دويست و هشتاد و يكم قطر الندى دختر خمارويه همراه ابن جصاص به مدينة السلام رسيد . على بن عباس رومى در اين باب گويد « اى سالار عرب كه به يمن و بركت بانوى عجم را عروس تو كردند ، با او سعادتمند باش كه او نيز بوجود تو سعادتمند است ، سعادتى ما فوق انتظار بدست آورده است ، با وجود تو چشمانش از مسرت پر و خاطرش از بزرگوارى مالا مال و دو دستش از كرم لبريزتر است ، خورشيد روز را بماهتاب شبانگاه قرين كرده‌اند و به وسيلهء آنها تاريكى از جهان برخاسته است » وقتى عمرو بن ليث را از راه مصلاى عتيق وارد مدينة السلام كردند دست برداشته بود دعا ميكرد بر شتر دو كوهانه‌اى كه پيش از اسارت خود ضمن هديه‌هاى ديگر براى معتضد فرستاده بود سوارش كرده بودند . حسن بن محمد بن فهم در اين باب گفت : « نمىبينى تغييرات اين روزگار چگونه است كه گاهى سخت و گاه آسان است ، صفار نمونهء قدرت و بزرگى بود كه سالار سپاهها بود شترانى به آنها بخشيد و