تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
سوار بود و پيراهن حرير بتن داشت و بدر وزير و قاسم بن عبيد الله با سپاه از پى او بودند ، پس از آن وى را به قصر ثريا بردند كه معتضد او را بديد سپس او را بسياهچال بردند . در همين اوقات سپاهيان شاكريه از طرف طاهر بن محمد بن عمرو ابن ليث بشورش وادار شدند كه وى از رفتارى كه با جدش عمرو كرده بودند خشمگين بود شاكريه در ولايت اهواز به دو پيوستند و از قلمرو فارس بيرون شدند و كار آشفته شد . معتضد عبد الله بن فتح و اشناس را با هديه‌ها پيش اسماعيل بن احمد فرستاد كه از آن جمله صد جامهء حرير زربفت مرصع بود با يك كمر بند طلاى مرصع بجواهر و جواهرات ديگر و سيصد هزار دينار نقد كه ميان ياران خود تقسيم كند و آنها را به سيستان به جنگ طاهر بن محمد بن عمرو بن ليث بفرستند . معتضد به عبد الله بن فتح دستور داد كه ضمن عبور از بلاد جبل ده ميليون درم از خراج آنجا همراه بردارد و به سيصد هزار دينار بيفزايد . در همين سال بدر غلام معتضد نيز با سپاه خود بفارس رفت و در شيراز جا گرفت و شاكريه را از آن ولايت برون راند . بروز دوشنبه اول محرم سال دويست و هشتاد و هفتم وصيف خادم جان داد و تن بيسر او را برون آورده سر پل آويختند . غلامان از معتضد اجازه خواسته بودند عورت او را بپوشانند و او اجازه داد لباسى بتن او پوشانيدند و پارچه‌اى روى آن پيچيدند و روى پارچه از ناف تا رانهاى او را بدوختند و تنش را با صبر و ديگر مايه‌هاى قابض و ماسك بيندودند و تا بسال سيصدم و خلافت مقتدر همچنان آويخته بود و نميپوسيد . هم در اين سال ميان سپاه و عوام خلاف افتاد و عوام به شوخى پيكر وصيف را از دار فرود آوردند و گفتند رعايت استاد وصيف خادم كه مدتها مجاور ما بوده و در انجام كارهاى ما حوصله كرده است لازم است و نبايد بر اين دار بپوسد او را در عبائى پيچيدند و بر شانه‌ها ميبردند و نزديك بيكصد هزار كس بودند و اطراف آن فرياد استاد استاد ميزدند ، وقتى از اين كار خسته شدند او را به دجله افكندند و گروهى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 662 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي