اسبش او را بينداخت و شمشيرش گردن او را بريد و عيسى نوشرى سر او را گرفته به بغداد فرستاد .
بسال دويست و هشتاد و پنجم صالح بن مدرك طائى بهمدستى قوم نبهان و سنبس و ديگر مردم طى متعرض كاروان حج شد . سالار حج جى بزرگ بود و جى با صالح و طائيان همراه او در محل معروف به قاع الاجفر جنگى بزرگ داشت و حاجيان درهم ريختند و شمشير در آنها به كار افتاد و بسيار كس از آنها كشته شد يا از تشنگى مرد و جى زخمهاى بسيار خورد عربان در بارهء اين روز شعرى بدين مضمون ميخواندند : « روزى چون روز جعفر نبود مردم از پا در ميآمدند و قبرها حفر ميشد . » و نزديك دو ميليون دينار از مردم گرفته شد .
در همين سال كه سال دويست و هشتاد و پنجم بود ابو اسحاق ابراهيم بن محمد فقيه محدث در ناحيهء غربى بغداد در هشتاد و پنج سالگى درگذشت . وفات وى بروز دوشنبه هفت روز مانده از ذى حجه بود . در مجاورت دروازهء انبار و خيابان قوچ و شير به خاك رفت ، وى مردى راستگو و دانا و فصيح و بخشنده و عفيف و زاهد و عابد بود و با وجود زهد و عبادت خندهرو و ظريف و ملايم بود و تكبر و غرور نداشت و غالبا با دوستان خود شوخيها ميكرد كه از چون او بسى پسنديده و از غير او ناپسند بود . بروزگار خود شيخ و ظريف و عابد و زاهد و محدث بغداد و فقيه اهل عراق بود و روز جمعه در مسجد جامع غربى مجلس داشت .
ابو اسحاق ابراهيم بن جابر نقل مىكند كه من روز جمعه در حلقهء ابراهيم حربى مىنشستم و دو جوان از فرزندان تجار كرخ كه از لحاظ صورت و لباس در كمال زيبائى و خوبى بودند با ما مىنشستند ، لباسشان يك جور بود و گوئى دو روح در يك جسد ( ؟ ) بودند ، با هم برميخاستند و با هم مىنشستند ، در يكى از جمعهها يكيشان بيامد و رنگش پديده بود و آثار دلشكستگى در ديدگانش نمودار بود ، من حدس زدم كه غيبت ديگرى علتى دارد و اين يكى به همان جهت دلشكسته است ،
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 655
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٥٥