و خدمهء قصر سلطان مجتمع شدند و با معتضد از اهانتى كه در كوچه و خيابان و راه از كوچك و بزرگ و عامهء مردم ميديدند سخن گفتند و معتضد بگفت تا گروهى از عامه را تازيانه زدند از اين جهت مردم بشوريدند .
در همين سال شخصى بصورتهاى گونهگون در خانهء معتضد بر او نمودار شد ، يك بار به صورت راهبى بود كه ريش سپيد و لباس راهبان داشت ، بار ديگر به صورت جوانى نكو روى با ريش سياه در غير لباس راهب بود و يك بار به صورت پيرى با ريش سپيد در لباس تجار نمودار ميشد ، يك بار شمشيرى برهنه به كف داشت و يكى از خدمه را بزد و بكشت . درها را مراقبت مىكردند و مىبستند اما هر كجا معتضد بود در اطاق يا صحن يا جاى ديگر او نمودار ميشد ، مردم در اين باب سخن بسيار گفتند و قصه شايع شد و ميان خواص و عوام شهرت گرفت و به ولايت رسيد و هر كس مطابق نظر خود چيزى در اين باب گفت ، يكى ميگفت شيطانى سركش است كه نمودار مىشود و او را آزار مىكند ديگرى مىگفت يكى از مؤمنان جن كه رفتار ناپسند و خونريزى او را ديده نمودار شده تا او را از كارهاى ناشايسته باز دارد ، يكى ديگر عقيده داشت كه اين يكى از خادمان معتضد بود كه عاشق يكى از كنيزان وى بود و حيلهء فلسفى كرده و داروهاى مخصوص را در دهان مينهاد كه به چشم ديده نميشد .
اما همه اينها گمان و تخمين بود . معتضد طلسم نويسان را بخواست كه وحشت و اضطرابى سخت داشت و در كار خود فرو مانده بود عدهاى از غلامان و كنيزان خود را بكشت و غرق كرد و جمعى از آنها را بزد و حبس كرد ، ما خبر اين قصه را با آنچه از افلاطون در اين باب نقل كردهاند با شوريدن مادر مقتدر و اينكه چرا معتضد او را حبس كرد و ميخواست بينىاش را ببرد در كتاب اخبار الزمان آوردهايم .
در همين سال خبر آمد كه ابو ليث حارث بن عبد العزيز بن ابى دلف بشمشير خودش كشته شده است و قصه چنان بود كه شمشير را برهنه به گردن آويخته بود
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 654
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٥٤