سخن را نكو گفته . » گفت : « چه گفته ؟ » گفتم : « مرا كسى گيريد كه اگر نيكى كنند سپاس دارد و اگر نكنند گذشت مىكند اگر كسانى دورى من و ترا خواستهاند آنچه ميان من و تو هست ناباب نيست . » گويد او بگريست و گفت : « به خدا من از او شاعرترم كه گفتهام : « مرا نزديك خويش كردى و همين كه با سخنى كه آهوى دره را به بند ميكشد اسيرم كردى ، راه جفا گرفتى و عشق خود را در جان من باقى گذاشتى . » آنگاه آهوئى نمودار شد و او بدنبال آن دويد و من بازگشتم . روز سوم برفتم و او را نديدم و بازگشتم و بكسانش خبر دادم . كسى را كه غذاى او را ميبرد فرستادند باز آمد و گفت غذاى او دست نخورده است من بهمراهى برادران وى برفتم و همهء روز و شب بجستجوى او بوديم و صبحگاه او را در يك درهء سنگستانى يافتيم كه مرده بود . برادرانش او را برداشتند و من بديار خويش باز گشتم .
مسعودى گويد بسال دويست و چهل و هشتم بغاى بزرگ ترك درگذشت وى بيشتر از نود سال داشت و بيشتر از همه كس در جنگها شركت كرده بود و هرگز زخمى به دو نرسيده بود . پسرش موسى منصب او را به عهده گرفت و ياران پدر به دو پيوستند و سالارى بغا به دو واگذار شد . از ميان تركان ، بغا ديندار بود وى از غلامان معتصم بشمار بوده بود . در جنگهاى بزرگ حضور داشت و شخصا به نبردگاه ميرفت و سالم باز ميگشت و ميگفت : « تا عمر هست زره لازم نيست . » « وى آهن بتن خود نميپوشيد او را ملامت كردند گفت : « پيغمبر صلى الله عليه و سلم را در خواب ديدم كه جمعى از اصحاب نيز با وى بودند ، به من گفت : « اى بغا با مردى از امت من نكوئى كردهاى و دعاهائى براى تو كرده كه مستجاب شده است . » گفتم : « اى پيغمبر خدا اين مرد كيست ؟ » گفت : « كسى كه از درندگان نجاتش دادى . » گفتم : « اى پيمبر خدا از پروردگارت بخواه كه عمر مرا دراز كند » و او دو دست به آسمان برداشت و گفت :
« خدايا عمرش را دراز كن و مدتش را كامل كن . » گفتم : « اى پيغمبر خدا تا نود و پنج سال . » مردى كه جلو روى او بود گفت : « و از آفات محفوظش دار . » به آن مرد گفتم :
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 564
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٦٤