بشناختند ، وقتى به منزل عفرا رسيدند يكى از آنها بانگ زد و شعرى بدين مضمون گفت : « اى قصرى كه مردمش بىخبرند ، ما خبر مرگ عروة بن خزام را براى تو آوردهايم . » . و عفرا كه اين ندا را بشنيد از بالا بر آنها نگريست و گفت : « اى كاروان رهرو واى بر شما آيا خبر مرگ عروة بن حزام راست است ؟ » يكى از آن قوم به جواب او شعرى بدين مضمون خواند : « بله او را در سرزمينى دور در بيابان و تپه نهاديم . « عفرا گفت : « اگر آنچه ميگويند راست باشد بدانيد كه خبر مرگ ماه تاريكيها را آوردهايد پس از او جوانان لذت نيابند و از غيبت بسلامت نيايند ، زنى بزرگوارى چون او نيارد و پسرى چون او نداشته باشد شما نيز به مقصد نرسيد و از لذت غذا بهرهور نشويد . » سپس از آنها پرسيد : « او را كجا خاك كردهاند ؟ » به دو گفتند .
و عفرا سوى قبر رفت و چون نزديك آن رسيد گفت : « مرا فرود آريد كه كار دارم . » وى را فرود آوردند ، به طرف قبر دويد و روى آن افتاد . از صداى او متوحش شدند و پيش دويدند ، ديدند روى قبر دراز كشيده و جان داده است و او را پهلوى قبر عروه خاك كردند . گفت : « جز آنچه گفتى چيز ديگرى از او ميدانى ؟ » گفتم :
« بله اى امير مؤمنان ، مالك بن صباح عدوى از هيثم بن عدى بن هشام بن عروه از پدرش براى من نقل كرد كه گفته بود : « عثمان بن عفان مرا براى وصول زكات طايفهء بنى غدره بديار يك تيرهء آنها بنام بنى منبذه فرستاد در آنجا خانهاى ديدم كه از قبيله دور بود ، سوى آن رفتم و جوانى را ديدم كه در سايهء خانه بود و پير زنى در گوشهاى نشسته بود . جوان وقتى مرا ديد با صداى ضعيف زمزمه كرد و شعرى بدين مضمون خواند :
« به كاهن يمامه و كاهن نجد گفتم اگر مرا علاج كرديد هر چه ميخواهيد بگيريد ، هر طلسمى كه ميدانستند دادند و هر شربتى ميدانستند به من خورانيدند بعد گفتند خدا شفايت دهد كه ما چارهء درد ترا نميدانيم آه از عفرا كه گوئى غم او بر گلو و جان من چون نوك نيزه است عفرا را از همه كس بيشتر دوست دارم و عفرا است كه رخ مينمايد و پرهيز مىكند . من قيامت را دوست دارم كه گفتهاند من و عفرا بروز قيامت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 561
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٦١