مرا پيش مجنون ببرد گفت : « اگر شعر او را ميخواهى همهء اشعارش تا ديروز پيش من است و فردا پيش او ميروم اگر چيزى گفت براى تو ميآورم . » گفتم : « ميخواهم مرا پيش او ببرى . » گفت : « اگر ترا ببيند فرار مىكند و بيم دارم كه پس از آن از من نيز دورى كند و شعرش از دست برود . » اصرار كردم كه مرا پيش او ببرد گفت :
« او را در اين بيابان پيدا كن وقتى نزديك او رسيدى با ملايمت پيش برو كه او ترا تهديد مىكند و ميگويد چيزى را كه بدست دارد سوى تو پرتاب خواهد كرد بنشين و وانمود كن كه به او نمىنگرى و مراقب باش وقتى ديدى آرام شد چيزى از اشعار قيس بن ذريح را بخوان كه دلبستهء اشعار اوست . » گويد همان روز برون رفتم و بعد از پسين وى را ديدم كه بر تپهاى نشسته بود و با انگشت خود خط ميكشيد ، با روى گشاده نزديك او شدم و چنان كه حيوان وحشى از انسان ميرمد از من رميد سنگهائى پهلوى وى بود يكى از آن را برداشت من پيش رفتم تا نزديك وى نشستم و مدتى صبر كردم و او حالت رميده داشت چون نشستن من طول كشيد آرام گرفت و بنا كرد با انگشت خود بازى كند سوى او نگريستم و گفتم : « به خدا قيس بن ذريح اين سخن را نكو گفته : « من از غم آنچه شده يا خواهد شد اشك ديدگان را از گريه فنا خواهم كرد گويند محبوبى كه دور نشده فردا يا پس فردا دور خواهد شد من فكر نميكردم كه مرگم بدست خودم باشد اما آنچه شدنى است مىشود . » گويد بگريست تا اشكش بر گونه روان شد و گفت من شاعر تر از اويم كه گفتهام : « دلم بعشق زن عامرى پابند است كنيهء عمرو دارد اما فرزندى بنام عمرو ندارد وقتى دست به او ميزنم نزديك است دستم تازه شود و از آن برگ سبز برويد شگفتا كه روزگار ميان من و او چه سعايتها كرد و چون روابط ما ببريد روزگار آرام گرفت . اى عشق او هر شب سوز مرا بيفزاى و اى آرامش وعدهء من و تو به رستاخيز باد . » گويد او برخاست و من باز آمدم و روز بعد برفتم و به او رسيدم و چون روز پيش رفتار كردم او نيز همچنان كرد وقتى آرام شد گفتم : « به خدا قيس بن ذريح اين
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 563
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٦٣