تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
ملاقات خواهيم داشت خدا سخن‌چينان را لعنت كند كه ميگويند فلانى معشوقهء فلانيست . » آنگاه آه ملايمى كشيد و چون به چهرهء او نگريستم ديدم مرده است . گفتم : « اى پيره زن اينكه در كنار خانه‌ات خفته مرده است . » گفت : « بله گمان ميكنم مرده باشد . » و بچهرهء او نگريست و گفت : « بخداى كعبه كه آسوده شد . » گفتم : « اين كيست ؟ » گفت : « عروة بن حزام عذرى و من مادر او هستم به خدا از يك سال پيش نالهء او را نشنيده بودم مگر امروز صبح كه شنيدم . » ميگفت : « اگر مادر من گريه خواهد كرد امروز بگريد كه من خواهم مرد ، گريهء او را بشنو كه من وقتى بتابوت باشم نخواهم شنيد . » گويد آنجا ببودم تا غسل و كفن و نماز و دفن او بسر رسيد گويد عثمان از من پرسيد : « براى چه آنجا ماندى ؟ » گفتم : « به خدا براى ثواب . » . گويد عثمان جماعت را جايزه داد و مرا بيشتر داد . مسعودى گويد دلباختگان سلف اخبار شگفت‌انگيز و اشعار نكو دارند از جمله حكايتى است كه ابو خليفه فضل بن حباب جمحى قاضى از محمد بن سلام جمحى از ابو الهياج بن سابق نجدى ثقفى نقل كرده كه گفته بود : « بسرزمين بنى عامر رفتم فقط براى اينكه مجنون را ببينم پدرش پيرى فرتوت بود و برادرانش مردان برومند بودند نعمت و بركت آنجا فراوان بود سراغ مجنون را از آنها گرفتم بگريستند و پير گفت : « به خدا از همهء اينها براى من بهتر بود و عاشق يكى از زنان طائفه شد كه انتظار شوهرى مانند او را نميتوانست داشت ولى چون قصهء عشقش شايع شد پدرش نخواست دخترش را بزنى او بدهد و به مرد ديگرى داد ما او را به بند كرديم ، لب و زبان خود را چندان گاز ميگرفت كه بيم كرديم آن را قطع كند و وقتى چنين ديديم آزادش كرديم و سر به اين بيابانها گذاشت ، هر روز غذاى او را مىبرند و جايى مىگذارند كه ببيند و چون ببيند بيايد و بخورد و چون جامه‌اش كهنه شود جامه‌اى برايش ببرند و جائى گذارند كه ببيند . » خواستم مرا پيش او ببرند جوانى از طايفه را نشان دادند و گفتند : « هنوز با اين دوستى دارد و جز او با كسى انس ندارد . » از او خواستم