گفتهام پيش او نروند و از سخن گفتن با او خوددارى كردهام . » گفتم : « اى امير مؤمنان اگر امروز با او قهر كردهاى فردا آشتى كن و خدا مسرت امير مؤمنان را مدام دارد و عمرش را دراز كند . » گويد مدتى سر فرو برد آنگاه به نديمان گفت :
« برويد » و بگفت تا شراب را بردارند و برداشتند روز بعد پيش او رفتم گفت : « اى على واى بر تو ديشب خواب ديدم با او آشتى كردهام كنيزى شاطر نام كه جلو او ايستاده بود گفت : « به خدا هم اكنون از ساختمان او صدائى شنيدم كه ندانستم چه بود » متوكل گفت : « بيا ببينيم چه خبر است . » و پا برهنه به راه افتاد و من نيز از پى او برفتم تا بساختمان محبوبه نزديك شديم ديديم عودى ملايم مىزند و نرم نرمك ميخواند ، گوئى آهنگى ميسازد آنگاه صدا برداشت و شعرى بدين مضمون خواند : « در قصر ميگردم و كسى را نمىبينم كه شكايت به دو برم و كسى با من سخن نميكند گوئى گناهى كردهام كه توبه ندارد . كيست كه پيش پادشاهى كه شب پيش من آمد و با من آشتى كرد و چون صبح شد باز به هجران بازگشت ، از من شفاعت كند ؟ » گويد متوكل از طرب فرياد زد و من نيز با او فرياد زدم آنگاه پيش او رفت و محبوبه چندان پاى او را ببوسيد و چهره به خاك ماليد تا متوكل دست او را گرفت و با هم باز - گشتيم .
على گويد وقتى متوكل كشته شد محبوبه و بسيارى از كنيزان وى به بغاى بزرگ رسيد ، يك روز براى صحبت پيش او رفتم بگفت تا پرده برداشتند و بگفت تا كنيزان با زيور و لباس بيامدند ، محبوبه بى زيور بود و لباسى سپيد داشت و ساكت و شكسته دل بنشست . وصيف به دو گفت : « آواز بخوان . » و او عذر آورد ، گفت : « قسمت مىدهم . » و بگفت تا عود را در كنار او بنهادند و چون چاره از خواندن نديد عود را در كنار گرفت و شعرى بدين مضمون بخواند : « زندگى كه جعفر را در آن نبينم براى من لذتى ندارد ، پادشاهى كه او را در خون غوطهور ديدم . هر كه بيمارى يا خللى داشت به شد مگر محبوبه كه اگر ببيند مرگ مىفروشند آن را به قيمت هر چه دارد ميخرد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 533
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٣٣