كرد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان در اين سفر من از چنين پيشامدى نگران بودم و گفتم كه بتأخير افتد اما امير مؤمنان به سفر متمايل بود . » گفت : « گذشتهها را رها كن و بگو كه اكنون رأى تو چيست » گفت : « اى امير مؤمنان مقررىها را براى دادن مهيا كنند » گفت : « همين را ميخواهند و با اين عملى كه كردهاند نتيجه آن معلوم است » گفت : « اى امير مؤمنان بگو اين كار را بكنند كه تدبير دنبالهء آنست . » عبيد الله بن يحيى بگفت تا مقررىها را براى دادن مهيا كنند ، وقتى پول آماده شد و پرداخت آغاز كردند رجا بيامد و گفت : « اى امير مؤمنان اكنون بفرماى تا طبل رحيل عراق بزنند كه سپاهيان از پولى كه آماده شده چيزى نخواهند گرفت . » چنين كردند و مردم مقرريها را بگذاشتند و بسا اتفاق مىافتاد كه پرداخت كننده گريبان يكى را ميگرفت كه مقرريش را بدهد اما او نميگرفت .
سعيد گويد : تركان در نظر گرفته بودند متوكل را در دمشق بكشند اما بسبب حضور بغاى بزرگ امكان اين كار نيافتند و تدبيرى كردند كه بغا را از او دور كنند و رقعهها در خيمهگاه متوكل انداختند كه در آن نوشته بود : « بغا قصد كشتن امير مؤمنان دارد و نشان قضيه اينست كه فلان روز با سوار و پيادهء خود بيايد و اطراف اردوگاه را بگيرد ، آنگاه جمعى از غلامان عجم به امير مؤمنان هجوم برند و او را بكشند . » متوكل رقعهها را بخواند و از مضمون آن متحير شد و از بغا انديشناك شد و قضيه را با فتح بگفت و براى اقدام در بارهء بغا مشورت كرد . فتح گفت : « اى امير مؤمنان كسى كه رقعهها را نوشته نشانههائى تعيين كرده كه اين مرد به اطراف اردوگاه آيد و كسان خود را برگمارد پس از آن كار روشن مىشود به نظر من صبر كنى ، اگر اين نشانه درست بود بينديشيم كه چه كنيم و اگر درست نبود خدا را ستايش كنيم . » پيوسته رقعهها بعنوان خير خواهى و راستگوئى افكنده ميشد و چون تركان بدانستند كه خليفه مطلب را بدانسته و رقعهها مؤثر افتاده رقعههائى به اين مضمون نوشتند و در خيمهگاه بغا افكندند كه « جمعى از غلامان و تركان ميخواهند
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٥٢٣