تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
وقتى بابك و برادرش كشته شدند و كارشان چنان شد كه بگفتيم شاعران و خطيبان در مجلس معتصم سخن بسيار گفتند از جملهء كسانى كه در آن روز سخن گفت ابراهيم بن مهدى بود كه بجاى خطبه شعرى بدين مضمون خواند : « اى امير مؤمنان خدا را ستايش بسيار ميكنم ، فيروزى چنين بايد و خدا پيوسته ياور تو باشد و ترا بر ضد دشمنان پشتيبانى كند . پيروزى بزرگى كه خدا براى تو آماده كرد مبارك باد اين فيروزييست كه مردم نظير آن را نديده‌اند ، بندهء خدا افشين نيكى و آسايش پاداش يابد كه در بار تو از اين حادثه روزى سخت ديد ، اين ياور توست كه وى را شجاع و ثابت قدم يافته‌اى ، شمشير ، چهرهء او را تازه كرد و ضربتى زد كه بروزگاران چهرهء او را منور كرد . افشين را تاجى از طلاى جواهر نشان بسر نهادند با نيمتاجى كه همهء جواهر آن ياقوت و زمرد سرخ بود و به وسيلهء طلا بهم پيوسته بود ، دو حمايل نيز به دو آويختند . معتصم اترجه دختر اشناس را به حسن بن افشين داد و بخانهء او فرستاد و عروسيى براى او بپاداشت كه برونق و شكوه بى نظير بود اترجه به زيبائى و كمال موصوف بود و چون در شب زفاف وى همهء خواص و بسيارى از عوام مسرور بودند ، معتصم به وصف زيبائى و همسرى عروس و داماد شعرى بدين مضمون گفته بود : « عروسى را پيش داماد و دختر سالارى را پيش سالارى بردند ، كاش ميدانستم كدام يك در دلها عزيزترند ، صاحب طلاى مزين يا صاحب دو حمايل و خورشيد . » . در اين سال كه سال دويست و بيست و سوم بود توفيل پادشاه روم با سپاه خود بهمراهى ملوك بر جان و بر غر و صقالبه و ديگر ملوك اقوام مجاورشان برون شد و شهر زبطره را كه از دربند خزر بود محاصره كرد و به زور شمشير بگشود و كوچك و بزرگ را بكشت و اسير گرفت و هم بديار ملطيه هجوم برد و مردم ولايات فغان برداشتند و در مساجد و ديرها استغاثه كردند ، ابراهيم بن مهدى پيش معتصم رفت و قصيده‌اى دراز براى او خواند و حوادثى را كه گفتيم وصف كرد و او را بجهاد ترغيب