معتصم رفت و معتصم منزلت او را بيفزود و مقامش را بالا برد . بابك را بياوردند و مقابل معتصم بگردانيدند ، معتصم به دو گفت : « تو بابكى ؟ » و او جواب نداد و چند بار اين سؤال را تكرار كرد و بابك همچنان خاموش بود . افشين به دو نگريست و گفت : « واى بر تو امير مؤمنان با تو سخن مىكند و تو خاموشى . » گفت : « بله من بابكم » در اين وقت معتصم به سجده افتاد و گفت تا دو دست و دو پاى بابك را ببرند .
مسعودى گويد : در كتاب اخبار بغداد ديدم كه وقتى بابك را جلو معتصم بداشتند ، مدت زمانى با او سخن نگفت و سپس گفت : « بابك توئى ؟ » گفت : « بله من بنده و غلام تو بابكم » نام بابك حسن و نام برادرش عبد الله بود ، معتصم گفت : « او را برهنه كنيد . » و خدمه همهء زينت از او برگرفتند و دست راستش را ببريدند و به صورتش زدند ، دست چپش را نيز بريدند ، پس از آن پاهايش را بريدند و او در سفرهء چرمين ميان خون خويش ميغلطيد ، وى پيش از آن سخن بسيار گفته و اموال فراوان عرضه داشته بود اما بسخنش توجهى نشده بود ، آنگاه بنا كرد با باقيماندهء ساق دستهايش به صورت خود مىزد ، معتصم به شمشير - دار گفت شمشير را ميان دو دندهاش زير قلب فرو كند تا بيشتر زجر بكشد شمشيردار نيز چنين كرد ، آنگاه بگفت تا زبان او را ببريدند و اعضاى بريدهء او را با پيكرش بياويختند . سر او را نيز بمدينة السلام فرستادند و روى پل نصب كردند و پس از آن به خراسان فرستادند و در همهء شهرها و ولايتهاى آنجا بگردانيدند زيرا اهميت و عظمت كار وى و كثرت سپاهش كه نزديك بود خلافت را از پيش بردارد و مسلمانى را تغيير دهد در دلها سخت نفوذ كرده بود ، برادرش عبد الله را نيز با شتر به مدينة السلام بردند و اسحاق بن ابراهيم امير آنجا با وى همان كرد كه با برادرش در سامره كرده بودند . جثهء بابك را بر چوبى بلند در اقصاى سامره بياويختند كه محل آن تا كنون معروف و بنام جثهء بابك مشهور است . بروزگار ما سامره از سكنه خالى شده و مردم جز اندك كسانى كه در بعضى نقاط ماندهاند آنجا را ترك گفتهاند .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 471
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٧١