و مازيار كج شده بودند تا خبرى را از باطس نهان دارند . » .
افشين نيز از آن پس كه او را با مازيار روبرو كردند و بر ضد او شهادت داد در حبس بمرد و مردهء او را بيرون آوردند و به دروازهء عامه آويختند بتهايى نيز بياوردند كه ميگفتند براى او فرستاده شده است . بتها را روى او انداختند و آتش افروختند و همه را بسوختند .
بسال دويست و بيست و ششم ابو دلف قاسم بن عيسى عجلى سرور و سالار عشيرهء عجل و ربيعه كه شاعرى توانا و پهلوانى دلير و نغمهگرى ماهر بود درگذشت . همو بود كه گفته بود : « روزى مرا سوار بينى كه كوههاى استوار از من بيم كنند و بروز تفريح جامى ميزنم و شاخهء گل پشت گوش دارم » گويند ابو دلف با نيزه بسوارى بزد و نيزه به سوار ديگرى كه پشت سر او بود رسيد و هر دو را بكشت و بكر بن نسطاح در اين باره شعرى بدين مضمون گفت : « گويند روز جنگ دو سوار را بيك ضربت بهم ميدوزد و خسته نميشود ، عجب مداريد كه اگر درازى نيزهء او يك ميل بود يك ميل از سواران را بهم ميدوخت » .
عيسى بن ابى دلف نقل ميكرد كه برادرش دلف ، كه پدرش كنيه از نام او گرفته بود ، وهن على بن ابى طالب ميگفت و شيعهء او را تحقير ميكرد و آنها را بنادانى منسوب ميداشت ، يك روز كه در مجلس پدر خود نشسته بود و پدرش حضور نداشت ميگفت :
« پنداشتهاند كه هر كس عيب على بگويد زنازاده است و شما غيرت امير را ميدانيد كه در بارهء هيچكس از اهل حرم او گمان بد نميتوان برد و من على را دشمن دارم . » هنوز اين سخن نگفته بود كه ابو دلف بيامد و چون او را بديديم به احترام او برخاستيم ، گفت سخن دلف را شنيدم حديث دروغ نيست و چيزى كه در اين معنى آمده خلاف ندارد ، به خدا او زنا زاده و حيض زاده است ، من بيمار بودم و خواهرم كنيزى را كه متعلق به او بود و من دلبستهء او بودم پيش من فرستاد و نتوانستم خوددارى كنم و با او بخفتم كنيز حائض بود و دلف را بار گرفت و چون حملش نمودار شد خواهرم
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٧٥