آنها سؤال كرد كه چيزى نميدانستند و گفتند در كتابهاى طب مطلبى در اين باب نديدهاند ولى اين حالت نشانهء انحلال جسد است . مأمون از بىهوشى به خود آمد و چشم بگشود و بگفت تا كسانى از روميان را احضار كنند و نام آن محل و چشمه را از آنها بپرسند آنگاه عدهاى از اسيران و راهنمايان را بياوردند و به آنها گفتند :
« معنى قشيره چيست ؟ » گفتند : « قشيره يعنى پاهايت را دراز كن . » وقتى اين سخن را بشنيد مضطرب شد و آن را بفال بد گرفت و گفت : « از آنها بپرسيد نام عربى اين محل چيست ؟ » گفتند : « رقه . » . در زايچهء مأمون آمده بود كه وى در محلى بنام رقه خواهد مرد و او غالبا از بيم مرگ از اقامت رقه دريغ داشت ، وقتى اين سخن از روميان بشنيد بدانست كه اين همان محلى است كه در زايچهء او آمده است و در آنجا خواهد مرد . بقولى معنى بديدون « پاهايت را دراز كن » بود و خدا چگونگى اين را بهتر ميداند .
مأمون طبيبان را احضار كرد و اميد داشت از بيمارى نجات يابد » وقتى سنگين شد گفت : « مرا بيرون ببريد كه سپاهم را نگاه كنم و مردانم را ببينم و ملك خويش را بنگرم . » و اين بهنگام شب بود ، او را بيرون بردند و خيمهها و سپاه را كه گسترده و فراوان بود با آتشها كه افروخته بودند بديد و گفت : « اى كه ملكت زوال ندارد ، به كسى كه ملكش زوال يافته رحم كن . » آنگاه وى را بخوابگاهش بردند چون حالش سخت شده بود و معتصم يكى را نشاند كه شهادت را به او تلقين كند ، اين شخص صداى خود را بلند كرد كه شهادت بگويد ، ابن ماسويه گفت :
« فرياد نزن كه او اكنون ما بين خدا و مانى تفاوت نميگذارد . » مأمون در دم چشم بگشود و چشمانش چنان فراخ و قرمز شده بود كه كس مانند آن نديده بود و ميخواست با دو دست خود ابن ماسويه را بزند . آنگاه خواست با او سخن كند اما نتوانست و چشم به آسمان دوخت و ديدگانش از اشك پر شد ، در دم زبانش گشوده شد و گفت : « اى كه نميميرد ، به كسى كه ميميرد رحم كن . » و جان داد و اين به روز
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 457
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤٥٧