تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
را مبهم گويد و خواهى كه راز دل خويش را بگويد به پيمبر و دو يار و وزيرش كه گورشان مجاور اوست درود بفرست . » ابراهيم بن مهدى با مأمون اخبار نكو دارد كه در كتاب الاخبار ابراهيم بن مهدى هست . يك روز ابو دلف قاسم بن عيسى عجلى پيش مأمون رفت ، مأمون به دو گفت : « اى قاسم ، اشعارى كه در وصف جنگ گفته‌اى و لذتى را كه از آن ميبرى و بىعلاقگىاى كه به زنان آوازه خوان دارى بسيار نيكوست » گفت : « اى امير مؤمنان كدام اشعار ؟ » گفت : « اين سخن كه گفته‌اى : « كشيدن شمشير و شكافتن صفها و بهم زدن خاك و زدن سرها » آنگاه مأمون گفت : « اى قاسم ، دنبالهء آن چيست ؟ » گفت : « چنين است : در ميان غبار و پرچمها كه مرگ را در سر نيزه‌ها نمودار مىكند ، فرو رفتن ، در آن حال كه عروس مرگ ميان شعله‌ها دندان خود را مينمايد و با فرزندان خود كه گوئى پرتو صبح بر آنها افتاده است خرامان ميآيد . ساكت است اما وقتى بسخنش آرند سخن كند ، سرسخت است و با مردم سرسخت ، سرسختى كند . اگر از او خواستگارى كند بجاى مهر خويش سرها گيرد كه فرو ريخته باشد . اين از زنان آوازه خوان و شرابخوارى در روز بارانى خوشتر است ، من پسر شمشير و همدم سپر و همراز حوادث و همراه مرگم . » سپس گفت : « اى امير مؤمنان اين لذتى است كه من از جنگ دشمنان تو دارم ، نيروى من با دوستان توست و دستم همراه توست اگر كسى از شرابخوارى لذت برد من بجنگ و تصادم متمايلم . » گفت : « اى قاسم ، اگر اين گونه اشعار مناسب تو باشد و لذت تو در اين باشد براى شب زنده داران چه جاى سخن گذاشته‌اى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان كدام گفتار ؟ » گفت : « آنجا كه گفته‌اى : « اى خفته كه چشم مرا بيدار واگذاشته‌اى ، خواب خوش بر تو گوارا باد ، خدا داند كه چهرهء تو در دل من آتش افروخته است . » گفت : « اى امير مؤمنان غفلتى بود كه پس از بيدارى آمده . آن سخن از پيش بوده و اين از پس آن آمده است . » گفت : « اى قاسم ، اين سخن را چه نيكو گفته‌اند : « روزگار را بخاطر تو مذمت