سابقا پيش من آمده بودند وارد شدند و نزديك سر من بنشستند و در چهرهء من نگريستند . يكى از آنها گفت : « درختى سرسبز است و گلى نيكو و باغى خرم است . » دومى گفت : « چشمهاى جوشان است كه كم پايد و زود فانى شود و بشتاب برود . » سومى گفت : « دشمن خويش است و قدرتش ضعيف است بشتاب دغلى كند و از عرش برافتد » آنگاه از خواب بيدار شدم و متوحش بودم و اين خواب را با يكى از نديمان خود بگفتم ، گفت : « خواب معمولى و بازيچهاى از بازيچههاى همزادست . » وقتى او را از شير بگرفتم شبى خفته بودم و محمد مقابل من در گهواره بود كه همانها بالاى سر من ايستادند و رو بفرزندم محمد كردند و يكيشان گفت پادشاهى جبار است و مسرف و پر گو كه آثار بسيار بجا نهد و زود خطا كند . » دومى گفت :
« گويندهاى كه دشمن دارد و جنگجوئى كه فرارى شود و مايلى كه محروم شود و بدبختى كه غم زده باشد . » سومى گفت : « قبر او را بكنيد و لحدش را بشكافيد و كفنش را حاضر كنيد و لوازم دفنش را آماده كنيد كه مرگش بهتر از زندگانى است . » گويد : « مضطرب و پريشان از خواب بيدار شدم و از مفسران خواب و منجمان پرسيدم ، همگى خبر از سعادت و طول عمر وى ميدادند ولى قلبم آن را نمىپذيرفت .
آنگاه خويشتن را ملامت كردم و با خود گفتم مگر ترس و حذر ، از تقدير جلوگيرى مىكند و يا كسى از مرگ دوستان خود جلوگيرى مىتواند كرد . » .
بسال صد و نود و سوم ابو بكر بن عياش كوفى اسدى در نود و هشت سالگى ، هيجده روز پس از مرگ رشيد درگذشت .
وقتى محمد ميخواست مأمون را خلع كند با عبد الله بن حازم مشورت كرد ، ابن حازم گفت : « اى امير مؤمنان ترا به خدا اول خليفهاى مباش كه عهد ميشكند و خلاف پيمان مىكند و قسم خود را رعايت نميكند . » گفت : « خاموش باش كه خدا دهانت را خاموش كند ، راى عبد الملك بن صالح بهتر از تو بود كه ميگفت « دو قوچ در يك حمله نگنجد » پس از آن سرداران را فراهم آورد و با آنها مشورت كرد و آنها با
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٣٩٠