تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
282

ذكر شمه‌اى از اخبار و سرگذشت و مختصرى از حوادث ايام منصور

از سلامه مادر منصور نقل كرده‌اند كه گفته بود : « وقتى ابو جعفر منصور را آبستن بودم چنان ديدم كه گوئى شيرى از جلو من درآمد و سر دم نشست و بغريد و دم تكان داد و شيران از هر طرف بسوى او آمدند ، و چون شيرى به دو ميرسيد او را سجده ميكرد . » على بن محمد مدائنى آورده كه منصور گفته بود با مردى كور به راه شام همسفر شدم كه پيش مروان ميرفت تا شعرى را كه در بارهء مروان بن محمد گفته بود براى او بخواند ، از او خواستم شعر خود را براى من بخواند ، و مضمون آن چنين بود : « اى كاش از شعر من بوى مشك برخيزد ، از وقتى كه بنى اميه و بزرگان عبد شمس از خيف رفته‌اند در آنجا انسانى نمىبينم ، اينان خطيبان منبرها و چابكسوارانند و سخنگويانند كه گنگ نباشند ، وقتى سخن گويند عيب نشنوند و چون بگويند درست گويند ، درست گويند و خطا نگويند ، وقتى خردها سبكى گيرد خردمندند و چهره‌هائى مثل دينار روشن دارند . » . منصور گويد تا او شعر خود را بسر برد پنداشتم كه ديدگانم كور مىشود ، وى