بازيچه كرد ، خدا را بگو غذا به من ندهد . خدا را بگو نوشيدنى به من ندهد » و از پس اين سخن چند روز بيشتر نزيست و كشته شد . مادر وليد بن يزيد مادر حجاج و دختر محمد بن يوسف ثقفى بود و كنيهء او ابو العباس بود .
براى وليد جامى از بلور و بقولى از سنگ يشب آورده بودند ، جمعى از فلاسفه بر اين رفتهاند كه هر كس در جام يشب شراب بنوشد مست نشود و ما خاصيت آن را در كتاب « القضايا و التجارب » آوردهايم و گفتهايم كه هر كه پارهاى از آن را زير سر نهد يا نگين انگشتر از آن كند همه خوابهاى خوب ببيند ، وليد بگفت تا جام را از شراب پر كردند ، ماهتاب برآمده بود و او شراب مىخورد و نديمانش حاضر بودند ، گفت : « امشب ماه كجاست ؟ » يكى از آنها گفت : « در فلان برج است » ديگرى گفت : « در جام است كه پرتو ماه در شراب جان نمودار بود » وليد گفت : « من نيز همين را بخاطر داشتم » و سخت بطرب آمد و گفت : « هفت هفته صبوحى خواهم كرد » و كلمهء هفت هفته را به فارسى گفت . يكى از خاصان نزد وى آمد و گفت « اى امير مؤمنان جمعى از واردان عرب و قريش بر درند و شأن خلافت اين نيست » گفت : « شرابش بدهيد » و او نخواست ، اما قيفى بدهانش گذاشتند و آنقدر شرابش دادند كه از فرط مستى از پا درآمد .
پدر وليد ميخواست او را وليعهد كند اما چون خردسال بود برادرش هشام را وليعهد كرد كه پس از او وليد وليعهد باشد .
وليد به اسب و اسبدوانى دلبسته بود اسبى بنام سندى داشت كه بهترين اسب روزگار وى بود و بروزگار هشام با آن در مسابقه شركت ميكرد و از اسب معروف هشام كه زائد نام داشت عقب ميماند ، گاه دوشادوش آن ميرفت و گاه دوم بود . مراتب اسبان مسابقه چنين است : اول سابق است آنگاه مصلى است از آن رو كه سر او به نيمهء پشت اسب اول ميرسد و نيمهء پشت را صلا گويند ، سوم و چهارم را تا نهم و دهم سكيت گويند و اسبان ديگر قابل اعتنا نيست و آنكه آخر همه باشد فسكل است .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٢٠