مىخورد » گفت : « نبيد كشمش ؟ » گفت : « مايهء خمار و آزار است » گفت : « نبيد خرما » گفت : « باد شكم است » گفت : « شراب ؟ » گفت : « قوت جان و مونس دل است » گفت :
« در بارهء سماع چه گوئى ؟ » گفت : « غمها را به ياد آورد و دوست را مأنوس كند و عاشق را خرسند كند و آتش دل را فرو نشاند ، و خاطرات را چنان تهييج كند كه هيچيك از سرگرمىهاى ديگر نكند ، در اجزاى تن نفوذ كند و جان را بسوزاند و حواس را نيرومند كند » گفت : « كدام مجلس را بيشتر دوست دارى ؟ » گفت : « مجلسى كه در آنجا آسمان را بينم و آزارى نبينم » گفت : « در بارهء غذا چه گوئى ؟ » گفت : « غذا - خور اختيارى ندارد هر چه بيايد بخورد » و وليد او را نديم خويش كرد .
از جملهء سخنان دلپذير وليد شعرى است بدين مضمون « اين زرد چهره كه در جام چون زعفران است و بازرگانانش از عسقلان به اسارت آوردهاند قدح را نمودار مىكند ، اما لبهء جام مانع از آنست كه آن را لمس كند . حبابها دارد كه چون بجنبد مانند برق يمانى جلوه كند . » و هم از سخنان بى پرواى او در مورد شراب شعرى است كه خطاب بساقى خويش گفته و مضمون آن چنين است : « اى يزيد مرا با جام گلو دار شراب بده كه بطرب آمدم و ناى بناله درآمد ، شراب بده ، شراب بده كه گناهان من آنقدر زياد شد كه ديگر كفاره ندارد . » ابو خليفه فضل بن حباب جمحى قاضى بنقل از محمد بن سلام جمحى گويد :
يكى از شيوخ اهل شام از پدرش نقل ميكرد كه من همصحبت وليد بن يزيد بودم ، ابن عايشهء قرشى را نزد او ديدم وليد به ابن عايشه گفت : « براى من آواز بخوان » و او اشعارى خواند بدين مضمون : « صبحگاه روز قربان سياه چشمانى ديدم كه صبر را ببردند . مانند ستارگان كه شبانگاه بدور ماه طواف مىبرند . به اميد پاداش خدا بيرون شده بودم اما سنگين بار از گناه بازگشتم » وليد به دو گفت : « به خدا امير من ! نكو خواندى ترا به حق عبد شمس تكرار كن » و او تكرار كرد . گفت : « به خدا نكو خواندى ترا به حق اميه تكرار كن . » وى تكرار كرد و همچنان بنام هر يك از پدران خود
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢١٨