تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
همچنان با وى بود و از ديدار او حبابه را به ياد ميآورد تا بمرد . » . روزى يزيد در مجلس خويش بود و حبابه و سلامه آواز خواندند و او سخت بطرب آمد و گفت : « ميخواهم بپرم » ابو حوزهء خارجى وقتى از عيوب بنى مروان سخن ميگفت ، يزيد بن عبد الملك را ياد ميكرد و ميگفت : « حبابه را طرف راست و سلامه را طرف چپ نشانيد و گفت ميخواهم بپرم و بلعنت و عذاب اليم خدا پريد . » . مسعودى گويد بسال صد و يكم وقتى بيمارى عمر بن عبد العزيز سخت شده بود ، يزيد بن مهلب بن ابى صفره از زندان وى بگريخت و به بصره رفت و حاكم آنجا عدى ابن ارطاة فزارى را بگرفت و به بند كرد . آنگاه بمخالفت يزيد بن عبد الملك رو سوى كوفه كرد و قبيلهء ازد و قبايل هم پيمان آن بر او فراهم شدند و كسان و خاصانش نيز به دو پيوستند و كارش بالا گرفت و نيرو يافت ، يزيد برادر خود مسلمة بن عبد الملك را با برادرزاده‌اش عباس بن وليد بن عبد الملك با سپاهى انبوه بمقابلهء او فرستاد ، وقتى نزديك رسيدند يزيد بن مهلب سپاه خود را مضطرب ديد ، گفت : « چه شده است ؟ » گفتند : « مسلمة بن عبد الملك و عباس آمده‌اند » گفت : « به خدا مسلمه ملخك زرديست و عباس نسطوس بن نسطوس است و مردم شام گروه او باشند كه فراهم شده‌اند همه كشاورز و دباغ و فرومايه‌اند . يك ساعت دستهاى خودتان را به كار ببريد و بينىهاى آنها را بزنيد و بيك روز خدا ميان ما و قوم ستمگران حكم خواهد كرد ، اسب مرا بياريد » اسب ابلقى براى وى آوردند كه سوار شد و سلاح نداشت . آنگاه دو سپاه روبرو شدند و جنگى سخت در ميانه رفت ، ياران يزيد روى بگردانيدند و او در ميدان كارزار كشته شد ، برادرانش پايدارى كردند و همگى كشته شدند . شاعر در اين باب شعرى گفته كه مضمون آن چنين است : « همهء قبايل به رضايت با تو بيعت كردند و حركت كردند . وقتى جنگ شد و آنها را در معرض نيزه‌ها قرار دادى ترا رها كردند و گريختند ، اگر كشته شدى كشته شدنت ننگى نيست ، اما بعضى كشته شدنها ننگ است . » .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 202 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي