تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
وقتى خبر به يزيد بن عبد الملك رسيد ، خرسند شد و شاعران خاندان مهلب را هجو كردن گرفتند مگر كثير كه از هجو ايشان خوددارى كرد چونكه آنها يمانى هستند . يزيد به دو گفت : « اى ابو صخر خويشاوندى ترا به اين كار وادار كرده است » جرير در اين باب به مدح يزيد و هجو خاندان مهلب اشعارى گفته كه مضمون آن چنين است : « بسا قومى كه حسود شمايند اما جاى شما نتوانند بود ، خاندان مهلب كه خدا ريشهء آن را ببرد خاكستر شدند كه اصل و فرعشان بجا نماند ، قوم ازد از دعوت گمراه كنندهء خويش فقط يك نتيجه گرفت كه دستها و سرها از جا همى رفت و قوم ازد مو بريده را سالار خويش كردند و سپاه خدا آنها را بكشت و نابود كرد » و اين قصيده‌اى دراز است . و هم در اين باب جرير خطاب به يزيد شعرى گفته كه مضمون آن چنين است : « مرگت نبينم كه تو خاندان مهلب را كه كافر شده بودند چون استخوان شكسته رها كردى ، اى پسر مهلب مردم ميدانند كه خلافت از بزرگان دلير است . » . يزيد هلال بن احوز مازنى را به تعقيب خاندان مهلب فرستاد و دستور داد هر يك از آنها را كه بالغ شده است گردن بزند . و او به تعقيبشان تا قندابيل بسر - زمين سند رفت ، دو پسر از خاندان مهلب را پيش هلال آوردند ، به يكى از آنها گفت : « بالغ شده‌اى ؟ » گفت : « بلى . » و گردن خود را پيش آورد و ديگرى كه غم او مىخورد لب بگزيد كه اضطرابش عيان نشود و گردن او را زدند . هلال از خاندان مهلب چندان بكشت كه نزديك بود آنها را نابود كند . گويند از پس اين كشتار سخت تا بيست سال همهء مواليد خاندان مهلب پسر بود و هيچكس از آنها نمىمرد . جرير در مدح هلال ابن احوز و رفتار او شعرى گفته كه مضمون آن چنين است : « شب دراز را گفتم اى كاش صبح تو ميدميد ، من از ابن احوز نگرانم كه همهء غمها را ببرده است . حسان و مالك و عدى را بگور كردى از آنها پرچمى بجاى نگذاشتى كه شناخته شود و از خاندان مهلب سپاهى نماند . » .