تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
را از كه گرفته‌اى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان از پدرم گرفته‌ام و پدرم از پدرش گرفته است . » گفت : « اگر جز همين آواز را به ارث نبرده بودى ميشد گفت ابو لهب ارث خوبى براى شما گذاشته است . » گفت : « اى امير مؤمنان ابو لهب كافر بمرد و آزار رسول خدا صلى الله عليه و سلم ميكرد . » گفت : « ميدانم ولى چون آواز نيك ميدانسته نسبت به او رقت كردم . » آنگاه وى را جايزه و خلعت داد و محترمانه به مكه باز گردانيد . در وصيت نامهء عمر به يزيد نوشته شده بود : « وقتى به شخص مقتدرى دست يافتى به ياد بيار كه قدرت خدا بالاى دست تو است . » گويند اين سخن را عمر بيكى از حكام خود نوشته بود و دنبالهء آن بطوريكه زبير بن به كار نقل كرده چنين است : « وقتى قدرت ستم در بارهء بندگان داشتى بدان كه خدا نيز قدرت دارد با تو همان كند كه به آنها ميكنى ، بدان كه هر چه با ديگران ميكنى از آنها ميگذرد و بر تو ميماند و خدا داد مظلوم را از ظالم ميگيرد . بهر كه ستم ميكنى ، به كسى كه جز به وسيلهء خدا از تو انتقام نميتواند گرفت ستم مكن . » . وقتى حبابه بيمار شد يزيد روزها بسر برد كه روى از مردم نهان كرده بود ، پس از آن حبابه بمرد . يزيد از فرط غم روزى چند او را به خاك نكرد تا بو - گرفت ، به دو گفتند : « مردم از غم تو سخن ميكنند و مقام خلافت بالاتر از اين است . » پس او را به خاك سپرد و بر قبرش بايستاد و گفت : « اگر جان از تو تسكين يابد يا از عشق بگذرد تسليت نتيجهء نوميدى است نه صبر . » و چند روزى پس از وى بزيست و در گذشت . ابو عبد الله محمد بن ابراهيم بنقل از پدرش از اسحاق موصلى از ابن حويرث ثقفى گويد : « وقتى حبابه بمرد يزيد بن عبد الملك سخت غمگين شد و كنيزك حبابه را كه هم صحبت وى بود پيش خود آورد كه خدمت يزيد ميكرد . روزى كنيزك به تمثيل شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود : « عاشق دلباخته را همين غم بس كه منزل معشوق را خالى ببيند . » و يزيد چندان بگريست كه نزديك بود بميرد و كنيزك
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 201 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي