وارث وى بيفتد چنين نخواهد بود . » سليمان تغافل كرد ، گوئى چيزى نشنيده بود .
اعرابى بيرون رفت و ديگر كسى او را نديد . يكى از مشايخ اولاد عباس در مدينة - السلام شهر ابو جعفر منصور اين حكايت را از پدرش از على بن جعفر نوفلى از پدرش براى من نقل كرد .
در مجلس سليمان از معاوية بن ابى سفيان سخن رفت و او بروح معاويه و روح پدران وى درود فرستاد و گفت : « شوخى وى جدى بود و جديش علم بود ، به خدا كسى چون معاويه نبود ، خشم او حلم بود و حلمش حكمت بود . » و بقولى اين سخن از عبد الملك بود .
سليمان بن خالد بن عبد الله قسرى كه حاكم عراق بود در بارهء يكى از قرشيان كه از خالد گريخته و به دو پناه آورده بود نوشت متعرض او نشود . و چون نامه را بياورد خالد پيش از آنكه بگشايد ، بگفت تا صد تازيانه به او بزنند ، پس از آن نامه را بخواند و گفت : « اين بليهاى بود كه خدا ميخواست به تو برسد كه من نامه را نخواندم و اگر خوانده بودم مضمون آن را اجرا مىكردم . » قرشى پيش سليمان برگشت ، فرزدق و كسانى كه بر در بودند از او پرسيدند : « خالد چه كرد ؟ » وى نيز قضيه را با آنها بگفت . فرزدق در اين باب شعرى بدين مضمون گفت : « به خالد كه خدايش بركت ندهد بگوييد از چه وقت خاندان قسر حكومت قريش يافتهاند كه آنها را مجازات كنند ، آيا پيش از دوران پيمبر خدا يا پس از آن بوده كه شوكت قريش سستى يافته است ؟ اميدوار بوديم هدايت شود ، اما خدا كوشش او را با هدايت قرين نكند ، مادر او كسى نبوده كه طفلش هدايت تواند يافت . » .
چون سليمان از قصه خبر يافت كس فرستاد تا خالد را يكصد تازيانه زد .
فرزدق در اين باره نيز اشعارى گفت بدين مضمون : « بجان خودم كه بر پشت خالد بارانى ريخت كه از ابر نبود . اى بردار قسرى ، چطور بىگناه را مانند گناهكار
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٨٢