كه عنان خود را بدست تو داد و امور خويش را به تو واگذاشت . » يزيد گفت : « اى امير مؤمنان لعنت مكن وقتى مرا مىبينى كه دوران ادبار من و ايام اقبال توست .
اگر هنگام اقبال مرا ديده بودى بزرگم ميشمردى و تحقيرم نمىكردى و آنچه را مايهء تحقير ميدانى مايهء جلال ميشمردى . » گفت : « راست گفتى بنشين . » و چون بنشست سليمان گفت : « در بارهء حجاج چه نظر دارى آيا هنوز در جهنم فرو ميرود يا در آنجا مستقر شده است ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان در بارهء حجاج چنين مگو كه خير خواه شما بود و در راه شما فداكارى كرد ، دوستانتان را ايمن كرد و دشمنانتان را بترسانيد و روز قيامت طرف راست پدرت عبد الملك و طرف چپ برادرت وليد خواهد بود ، بنابر اين هر كجا ميخواهى او را جاى بده . » سليمان بانگ زد : « از پيش من بيرون برو خدايت لعنت كند . » آنگاه به مصاحبان خود نگريست و گفت :
« لعنتى چه خوب حق خودش و دوستش را رعايت كرد ، آزادش كنيد . » .
وقتى ابو حازم اعرج پيش سليمان رفت . سليمان به دو گفت : « اى ابو حازم ، چرا ما از مرگ بيزاريم ؟ » گفت : « براى آنكه دنيايتان را آباد و آخرتتان را ويران كردهايد و دوست نداريد از آبادى به ويرانى رويد . » گفت : « حضور در پيشگاه خدا چگونه است ؟ » گفت : « نكو كار چون مسافريست كه خوشحال سوى خانهء خود شود و بد كار چون بندهء فراريست كه غمگين سوى آقاى خود رود . » گفت : « كدام عمل بهتر است ؟ » گفت : « اداى واجبات و اجتناب از محرمات . » گفت : « كدام سخن مناسبتر است ؟ » گفت : « سخن حق با كسى كه از وى بيم يا اميد دارى . » گفت : « كدام يك از مردم عاقلترند ؟ » گفت : « هر كه طاعت خدا كند . » گفت : « كدام يك از مردم جاهلترند ؟ » گفت : « كسى كه آخرت خويش را بدنياى ديگرى فروشد . » گفت : « مرا وعظ كن و مختصر كن . » گفت : « اى امير مؤمنان پروردگارت را چنان تنزيه و تعظيم كن كه ترا از منهيات بر كنار و به اوامر خويش مشغول ببيند . » سليمان سخت بگريست . يكى از مصاحبان سليمان گفت : « در
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٨٠