176 حكايت كنند كه وى ظرفهاى حلوا اطراف خوابگاه خود مىنهاد و همين كه از خواب بيدار ميشد دست دراز ميكرد و حلوا مىخورد .
منقرى از عتبى ، از اسحاق بن ابراهيم بن صباح بن مروان - اين اسحاق از سرزمين بلقاى شام بود و وابستهء بنى اميه بود و اخبار بنى اميه را حفظ داشت - گويد : « سليمان در ايام خلافت خويش لباسى پوشيده كه آن را پسنديد و عطر زد ، آنگاه صندوقى را كه عمامه در آن بود بخواست و آئينهاى بدست داشت و عمامهها را يكايك بر سر گذاشت تا از يكى راضى شد و رشتههاى آن را بياويخت و عصائى بر گرفت و بمنبر رفت ، و به اطراف لباس خود مينگريست و چون خطبهاى را كه ميخواست بخواند ، از خودش راضى شد و گفت : « من پادشاه جوان با مهابت بخشندهام . » پس از آن يكى از كنيزانش كه محبوب وى بود پيش او آمد ، وليد به دو گفت : « امير مؤمنان را چگونه مىبينى ؟ » گفت : « اگر گفتهء شاعر نبود آرزوى دل و روشنى چشم بود . » گفت : « شاعر چه گفته ؟ » گفت : « شاعر گويد :
« چه خوب چيزى هستى اگر باقى ميماندى ، ولى انسان بقا ندارد ، خدا داند كه هيچ نگرانى از تو نداريم جز اينكه فانى هستى ، اشك بچشمان سليمان آمد و گريه - كنان ميان مردم آمد و چون از خطبه و نماز فراغت يافت كنيز را بخواست و گفت :
« چرا آن سخنان را با امير مؤمنان بگفتى ؟ » كنيز گفت : « به خدا امروز امير مؤمنان را نديدهام و پيش او نيامدهام . » سليمان تعجب كرد و سرپرست كنيزكان را بخواست و او نيز سخن كنيز را تصديق كرد ، سليمان سخت بترسيد و آشفته شد و از آن پس جز اندكى نزيست و وفات كرد .
سليمان ميگفت : « غذاى خوب خورديم و لباس نرم پوشيديم و مركب رهوار سوار شديم . لذتى براى من نمانده مگر دوستى كه ميان من و او تكلف نباشد . » .
يزيد بن ابى مسلم دبير حجاج را كه در او نفوذ داشت در زنجير پيش سليمان آوردند ، چون او را بديد تحقيرش كرد و گفت : « هرگز روزى چنين نديدم ، ملعون باد مردى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٧٩