فرستاد . وى گفت : اين را در ايام سليمان بن داود عليهما السلام نوشتهاند و نوشته را خواند كه چنين بود : « بسم الله الرحمن الرحيم ، اى آدميزاد اگر آنچه را از عمر ناچيز تو بجا مانده بمعاينه ميديدى ، از ما بقى آرزوهاى خويش چشم ميپوشيدى و از رغبتها و حيلههاى خود ميگذشتى . وقتى پايت بلغزد و كسانت ترا واگذارند و دوست از پيش تو برود و خويشاوند با تو وداع كند و كس به ندايت جواب ندهد و بازگشت نتوانى و از عمل بازمانى ، آن وقت پشيمان خواهى شد . زندگى را پيش از مرگ و نيرومندى را پيش از فوت و پيش از آنكه به سختى از تو بگيرند و ترا از عمل بدارند ، غنيمت بشمار . بروزگار سليمان بن داود نوشته شد . » وليد دستور داد تا با طلا بر لاجورد به ديوار مسجد بنويسند : پروردگار ما خداى يكتاست و جز خداى يكتا را نميپرستم .
بناى اين مسجد و ويرانى كليسائى كه جاى آن بود بفرمان عبد الله وليد امير مؤمنان در ذىحجهء سال هشتاد و هفتم انجام شد و تاكنون يعنى بسال سيصد و سى و دو اين سخن به طلا در مسجد دمشق نوشته است .
روزى حجاج بنزد وليد رفت و او را در نزهتگاه يافت و بملاقات وى شتافت و چون او را بديد ، پياده شد و دستش را ببوسيد و پياده روان شد ، و زره و تيردان و يك كمان عربى با خود داشت . وليد گفت : « اى ابو محمد سوار شو . » گفت : « اى امير مؤمنان ، بگذار جهاد بيشتر كنم كه ابن زبير و ابن اشعث مرا از خدمت تو دور داشتند . » وليد تأكيد كرد تا وى سوار شد . وليد به خانه رفت و لباس نازك پوشيد . آنگاه به حجاج اجازهء ورود داد و به همين حال پيش او نشست و مجلس بدرازا كشيد . در اثناى صحبت كنيزى بيامد و سخنى آهسته با وليد بگفت و برفت و باز آمد و سخنى آهسته با او بگفت و برفت . وليد به حجاج گفت : « اى ابو محمد ميدانى اين چه ميگويد ؟ » گفت :
« نه به خدا . » گفت : « اين را دختر عمويم ام البنين دختر عبد العزيز فرستاده است و ميگويد چرا در لباس نازك با اين اعرابى مسلح نشستهاى ؟ » من به او پيغام دادم كه اين حجاج است و او نيز شنيده و گفته است دوست ندارم او كه اين همه مردم را كشته با تو
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٦١