پسر متوكل بهمدلى برادر با نيروى بسيار از بغداد بسامره شد و معتز مقدم وى را گرامى داشت و خلعت نيكو داد و سرداران وى را بنواخت و مخلع كرد و عبيد الله بن عبد الله ابن طاهر از بغداد بيامد و برد و عصا و شمشير و گوهر خلافت را بياورد ، خليفه معزول منكوب يعنى مستعين بدستور تركان رو سوى واسط كرد و احمد بن طولون را همراه وى كردند . احمد با خليفه معزول رفتارى نكو داشت و او را در كار سفر و شكار آزادى داده بود با همه پيروزيها كه تركان در خلع و شكست و تبعيد مستعين داشتند از جانب وى ايمن نبودند و معتز را به كشتنش برانگيختند و گفتند جز بكشتن مستعين خلافت وى مستقر نميشود . مادر مستعين نيز با رأى تركان همدل بود كه از كيد مستعين بر جان فرزند بيم داشت و ترديد از معتز برخاست و به ابن طولون نوشتند تا خون مستعين را بريزد و وعده حكومت واسط دادند اما وى رضا نداد به خون خليفهاى كه هنوز بقيد بيعت وى بود دست بيالايد و بناچار سعيد خادم يكى از حاجبان دربار خلافت با گروهى از سپاهيان بواسط رفت و خليفه معزول را بيجان كرد ، درباره مستعين و روابط او با تركان شعرى بدينمضمون سخت شهره بود : " خليفهاى در قفس ميان وصيف و بغاست و هرچه به دو تلقين كنند چون طوطى تكرار مىكند . "
بگفته مؤلف الفخرى : " مستعين به رأى و عقل و تدبير سست بود دوران وى پر فتنه و كار دولتش مشوش بود . از صفات نيك جز اين نداشت كه مردى بخشنده و گشادهدست بود . "
معتز 252 - 255
بگفته مؤلف الفخرى معتز پسر متوكل نكوروى بود و سيرت و رأى و عقل او بد نبود اما از هنگام قتل متوكل تركان بر امور كشور تسلط يافته بودند و خليفگان را تابع مقاصد خود داشتند . در حقيقت خليفه اسير تركان بود كه اگر مىخواستند ميداشتند و گرنه از ميان برميداشتند . مؤلف الفخرى گويد : " چون معتز بخلافت نشست خاصان وى فراهم