در آغاز خلافت بر فرشى بود كه كس نظير آن را به ياد نداشت و نوشتهاى به فارسى بر آن بود ، منتصر نوشته را بديد و از زيبائى آن بشگفت شد و معنى آن را از حاضران پرسيد ولى از توضيح آن سر باز زدند و گفتند ندانيم و او بفرمود تا يكى ناآشناى پارسى زبانرا بياوردند و او نيز از خواندن دريغ كرد منتصر گفت بخوان و باك مدار كه گناهى بر تو نيست . نوشته چنين بود : " من شيرويه فرزند خسروم پدر خويش را بكشتم و از پس وى بيش از ششماه سلطنت نكردم . " و منتصر فال بد زد و خشمگين برخاست و شش ماه نگذشت كه بمرد .
مستعين 248 - 252
از پس مرگ منتصر سرداران وى كنكاش كردند كه خلافت را به كى دهند و بر احمد بن محمد بن معتصم همسخن شدند و لقب وى را مستعين كردند ، دقت و احتياط از دو سو بود عباسيان از تركان بيمناك بودند ، تركان نيز ميخواستند خلافت را بيكى از خاندان عباس دهند كه از كينهتوزى وى در امان باشند از اينرو هيچكس از سرداران ترك بخلافت فرزندان متوكل رضا نداد كه بيم بود بانتقام پدر و برادر برخيزند .
اما خيلى زود باغر سردار ترك كه در خون متوكل دست داشت با گروهى از تركان دل با بد كردند كه شنيده بودند وى سر خلاف تركان دارد و اختلاف در تركان افتاد گروهى از ايشان به پيشوائى وصيف و بغا با خليفه ببغداد رفتند و گروهى ديگر از او خواستند كه بسامره باز رود و از رفتار خويش پوزش خواستند اما مستعين تقاضاى ايشان را نپذيرفت .
و چون مستعين از بازگشت سامره سر باز زد تركان وى را از خلافت برداشتند و با معتز پسر متوكل بيعت كردند و جنگ ميان دو خليفه درگرفت و ماهها ببود و اين قضيه در كشور اثر كرد و نرخها بالا رفت و بليه سخت شد . عاقبت مستعين شكست خورد و از محمد بن عبد الله بن طاهر كمك خواست و او دريغ كرد در همين ايام ابو احمد موفق