مقريزى از سفر مأمون بمصر بسال 217 سرگذشت جالبى آورده گويد : " چون بدهكدههاى مصر گذر مىكرد در هر دهكده سكوئى ميكردند و خرگاه خليفه را بر آن ميزدند و شبى و روزى در آنجا ميماند . بر دهكدهاى گذشت كه نام آن طاء النمل بود و وارد آن نشد كه دهكدهاى حقير مينمود و چون از آن بگذشت زنى بنام ماريه قبطيه كه مالك دهكده بود از پى وى آمد و بانگ هميزد . مأمون پنداشت بتظلم آمده است و بايستاد رسم چنان بود كه پيوسته مترجمان از هر جنس بحضور بودند ، بخليفه گفتند قبطيه ميگويد : در دهكدهها فرود آمدى و از دهكده من گذشتى كه قبطيان مرا خفيف ميشمارند خواهم كه با اقامت دهكده من قرين افتخارم كنى كه مايه سرفرازى من و اعقاب باشد و ملامتى دشمنان نشوم و سخت بگريست كه مأمون برقت آمد و عنان بكشيد و فرود آمد ، فرزند پيرزن بنزد مطبخدار خليفه رفت و پرسيد كه گوسفند و مرغ و جوجه ماهى و ادويه و شكر و عسل و بوى خوش و شمع و ميوه و علوفه و جز آن چه بايسته است و همه را بيشتر آماده كرد . معتصم و عباس فرزند مأمون و واثق و متوكل و يحيى بن اكثم و احمد بن ابى دواد نيز همراه بودند و براى هر يك از ايشان هرچه بايسته بود جداگانه بداد و هيچيك را به ديگرى نگذاشت . صبحگاهان بوقت عزيمت پيرزن بيامد و ده كنيز همراه داشت كه هر يك طبقى بسر داشتند و چون مأمون از دور آمدن ايشان را بديد گفت زن طبقى تحفه روستايى آورده است و چون طبقها را بحضور خليفه نهاد در هر طبق كيسهاى پر از طلا بود كه مأمون را خوش آمد و گفت طلاى خويش را ببرد زن گفت به خدا نميبرم و مأمون چون طلا را بديد همه سكه يكسال بود و گفت ابن عجب است كه بيت المال ما نيز فراهم آوردن آن نتواند " زن گفت دل ما را مشكن و حقيرمان مشمار . مأمون گفت آن پذيرائى كه كردى ما را بس است نميخواهم سربار تو شده باشم مال خويشرا ببر خدايت بركت دهد . زن پاره خاكى برگرفت و طلا را بنمود و گفت اين از اينست و نتيجه دادگسترى تو است كه من از اين مايه بسيار دارم . مأمون
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 339
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص٣٣٩