هنگام سفيران امپراطور روم بدمشق آمدند و بديدن مسجد اظهار تمايل كردند ، عمر بدانها اجازه داد مسجد را ببينند و مردى را كه زبان رومى ميدانست همراه آنها كرد ، وقتى فرستادگان روم بصحن مسجد درآمدند و رو به قبله ايستادند سرها را بلند كردند ، رئيس فرستادگان سر را پائين انداخت و رنگ خود را باخت ، كسى كه همراه وى بود پرسيد كه او را چه مىشود . جواب داد كه ما مردم روم ميگوئيم كه كار عربها بقائى ندارد ولى وقتى اين ساختمان را ديدم بدانستم كه آنها نيز مدتى دارند كه بايد بدان برسند .
وقتى اين سخن به گوش عمر رسيد گفت بطورى كه مىبينم مسجد شما مايهء خشم كافران مىشود ، و از قصد خود صرفنظر كرد .
ادبيات
در صدر اسلام ادبيات رواجى نداشت زيرا عربها بكشورگشائى و تنظيم امور دولت خود اشتغال داشتند و پس از آن نيز به جنگهاى داخلى سرگرم بودند . در اين عصر ادبيات عرب وضع زمان جاهليت را حفظ كرده بود و ادب از حدود شعر تجاوز نميكرد و شعر پارهاى مظاهر نفوذ اسلام را نمايش ميداد بعضى از خاورشناسان گمان كردهاند كه اسلام اهميت شعر را كاست تا اهميت قرآن را از ميان نبرد .
ولى اين گمان بىاساس است زيرا قرآن شعر نيست و نميتوان آن را نمونهء شعر بشمار آورد . اگر قرآن اهميت بعضى شاعران را كاست براى اين بود كه آنها دشمنان اصلاحات و طرفداران هرج و مرج بودند خداوند درباره اينان ميگويد : "
وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ . أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ .
« 1 »
يعنى : و شاعران ، گمراهان پيروى آنها ميكنند . مگر نمىبينى كه در هر وادى سرگردانند
هامش
( 1 ) - سوره شعرا از آيه 224 تا 226