را بخلافت انتخاب كند ولى كسى را نيافت كه صلاحيت اين كار را داشته باشد . ميخواست مانند عمر بن خطاب شش تن را انتخاب كند كه خليفه از ميان آنها انتخاب شود بدين كار نيز موفق نشد ، بدينجهت كار را به اختيار مردم گذاشت كه هر كه را ميخواهند انتخاب كنند و به آنها گفت : " شما به كار خود سزاوارتريد هر كه را ميخواهيد به خلافت انتخاب كنيد " به دو گفتند : خالد برادر خويش را بخلافت انتخاب كن گفت :
" به خدا من حلاوت خلافت شما را نچشيدم و و بال آن را به گردن نميگيرم " پس از آن بمنبر رفت و گفت " اى مردم جد من معاويه با على بن ابيطالب كه بسبب قرابت رسول شايسته خلافت بود نزاع كرد و شما را بكارها واداشت كه ميدانيد تا مرگش دررسيد و در قبر خويش در بند گناهان خود اسير است ، پس از آن پدرم زمام كار را بدست گرفت كه لياقت آن را نداشت پيرو هوس شد ولى بآرزوى خود نرسيد و عمرش كفاف نداد و در قبر خود پاىبند گناهان خويش است " پس از آن بگريست تا اشك از گونههايش سرازير شد و گفت : " براى ما سخت است كه از عاقبت او خبر داريم و ميدانيم كه بسزاى كشتن عترت پيغمبر و هتك حرمت مدينه و ويران كردن كعبه كارش بكجا ميكشد . اكنون من و بال شما را به گردن نميگيرم خود دانيد و خلافتتان ، به خدا اگر دنيا خوب است ما از آن بهرهاى داشتيم و اگر بد است سهمى كه فرزندان ابو سفيان بدست آوردهاند براىشان بس است . اينك حسان بن مالك با مردم نماز كند ، و درباره خلافت خود مشورت كنيد ، خداوند شما را رحمت كند "
پس از اينسخن به منزل خود رفت و منزوى شد و چند روز بعد وفات يافت .
مروان بن حكم
مروان مردى صاحب راى و فصيح و شجاع بود به روزگار عثمان منشى و مدير امور وى بشمار بود ، قرآن بسيار ميخواند و از بسيارى اصحاب پيغمبر مانند عثمان و عمر و زيدين ثابت حديث روايت ميكرد .
از جمله عيبها كه بر او ميگيرند اينست كه نامهاى از قول عثمان جعل كرد و همان