تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
نگهبانان را از سر او دور كرد و او به دار الخلافه برگشت . ابو على حسن بن هارون نيز از بازرسى امور بر كنار رفت زيرا كه صيمرى * از او ناراضى شده دبير او را
هامش
[ = ] وى و اميد رسيدن به هدف ، با تدبير او بسيار است . ابو جعفر [ صيمرى ] پس رفته ، از ترجمهء اين جمله‌ها [ كه ستايش او بود ] خوددارى كرد . معز الدوله احساس كرد چيزى هست كه خوش ندارد ترجمه كند ، او به ابو سهل عارض گفت : ببين چه مىگويد ، ابو سهل طورى ترجمه كرد كه مفهوم نشد و در بيان زنجيرهء حديث لك لك كرد ، معز الدوله پرسيد : اينان كيانند ، ابو سهل گفت : اينان اصحاب پيامبرند ( ص ) ، ابو الحسن على بن عيسى گفت : نه اينان كسانى هستند كه حديث را براى ما نقل كرده‌اند . پس صيمرى از نو ميان آن دو به ترجمه پرداخت . ابو الحسن على گفت : از واجب‌ترين مسائل كه امير بايد زودتر بدان توجه كند شكسته‌بندى اين سدها است ، كه ريشهء همهء ويرانيهاى سواد [ پيرامون دجله ] است . امير گفت : من هنگامى كه به پايتخت آمدم با خدا عهد بستم كه هيچ كار را بر آن مقدم ندارم گر چه همهء دارائى خود را بر آن هزينه نمايم . على بن عيسى گفت : خداوند تو را پيروز گرداند ، هر دشوار را براى تو آسان سازد ، هر خواست تو را انجام دهد . چون اين سخن پايان يافت ، معز الدوله گفت : نيازهايت را بگو تا برآورم . گفت : خواهش كنونى من از خدا درازى عمر و عزت شما است ، و هر گاه پس از اين نيازى يافتم به تو متوسل خواهم شد . امير گفت : ناچار بايد چيزى را ياد كنى . او گفت : نگهبانى خانه‌هايم ، كه پسران ، دختران ، سالخوردگان ، وابستگان ، نزديكان و ياران من در آنها زندگى مىكنند . امير گفت : اين كمترين كاريست كه من انجام خواهم داد . پس ابو الحسن برخاست و ابو جعفر صيمرى با غلامان او را بدرقه نمودند . ابو الحسن على بن عيسى يك روز پس از پيروزى معز الدوله [ بر بغداد خاورى ] و فرار ناصر الدوله ، درگذشت . پس ابو عمران موسا بن قتاده [ شايد : موسا پياده - خ 5 : 576 و 6 : 126 ] با دويست مرد ديلمى به خانه‌اش ريختند و نشستند . صيمرى نيز پس از تجهيز جنازه و گذاردن در تابوت و برگزارى نماز ، سوار شد و به موسا گفت : از اين خانه بيرون شو ، جايز نيست در آن بمانى ، گفت : نمىروم ! گفت : نمىگذارم در آن بمانى ، گفت : نمىپذيرم ، گفت : اگر نپذيرى با زور بيرونت مىكنم . پس به يك ديگر چنان ناسزا گفتند كه آشوبى برپا شد ، ياران موسا و صيمرى رو در رو شدند ، پس معز الدوله براى فرونشاندن آشوب به ميان آمد به صيمرى گفت : اكنون وقت اين كشاكش نيست . صيمرى گفت : آرى اكنون همان وقت است ، اگر هيبت را در آغاز كار نگاه نداريم ،