- « به خدا اگر نپذيرى ، زمانى دراز از چشمانات اشك بيفشرى . » سرانجام ، با وى بيعت كردند .
در گزارش نويسندهء اين تاريخ آمده است : كسانى كه از شهرها آمده بودند ، گرد شدند و به مردم مدينه گفتند :
- « مردم مدينه ، به شما هشدار مىدهيم . سه روز مهلت داريد . اگر سه روز بگذرد و كار را به پايان نبريد ، چنين و چنان خواهيم كرد . [ على و طلحه و زبير را خواهيم گشت [ 1 ] ] . » [ 294 ] اين بود كه مردم مدينه پيش على رفتند و به وى گفتند :
- « مىبينى كه بر سر اين مردم چه آمده است . از ميان شهرها ، ما و شهر ما به چه روزى افتادهايم . » على گفت :
- « مرا بگذاريد و ديگرى را بجوييد . كارى در پيش است كه چهرههايى چند بدان آز بستهاند . دلها در آن نا استوار و انديشهها بر سر آن ناآرام است . » مردم گفتند :
- « تو را به خدا سوگند ، مگر آن چه ما مىبينيم ، تو نمىبينى ؟ مگر اين آشوب را نمىبينى ؟ مگر از خدا بيم نمىدارى ؟ » على گفت :
- « بدانيد ، اگر بپذيرم آن شود كه من مىدانم . ليك ، اگر مرا واگذاريد ، همچون يكى از شما باشم . بدانيد ، هر كس را بر اين كار نهيد ، من از همهتان ، از او شنواتر و فرمان بردارتر خواهم بود . » اين چنين ، از هم بپراكندند و فردا را ميعاد نهادند .
سپس ، در ميان راى زدند و با خود گفتند :
- « اگر طلحه و زبير نيز به گروه بپيوندند ، كار راست آيد . » از اين رو ، بصريان يك بصرى را به سوى زبير فرستادند . به وى گفتند :
- « مبادا كه كوتاه آيى . »
هامش
[ ( 1 ) ] افزوده از طبرى . ( 6 : 3076 ) .