پروردگار را خواسته است و از قدر علم او بجزئيات متغيره و بسيارى از اهل معقول پيروى او كردند و در اصل لغت قضا بمعنى حكم است و قدر بمعنى اندازه چنان كه اگر گويند هر واقعه به قضاى الهى است يعنى به حكم او واقع شده است و اگر گويند به قدر الهى بود يعنى به اندازه و تعيين مقدار مثلا در چه زمان باشد و در چه مكان نيز بزرگى و كوچكى جثه و اعضاء و جوارح هر يك به اندازه است كه خدا موافق مصلحت معين فرمود چشم انسان بچه اندازه باشد و در كجاى روى و سياهى و سفيدى و مژگان و رنگ مژگان فراخى يا تنگى رگها يا شرايين و هكذا اندازهگيرى او است و شايد مسلمين صدر اول هم از معنى لغوى چندان دور نشده بودند و در آخر روايت اصبغ از امير المؤمنين عليه السّلام كه شارح نقل فرموده قضا بمعنى امر خدا و حكم خدا تفسير فرموده و قضا و قدر را مرادف يكديگر شمرده الا آنكه اين عبارت در روايت كافى و توحيد نيست و علامه رحمه اللّه قضا را بمعنى اعلام و اخبار گرفته است مانند آيه كريمه و قضينا الى بنى اسرائيل في الكتاب و قدر را هم بمعنى خلق آورده مثل و قدر فيها أقواتها .
مخالفين جبر گويند انسان بايد به قضاى الهى راضى باشد و اگر كفر و فسق از قضاى الهى باشد راضى بودن بكفر و فسق مطلوب نيست .
در اينجا شبههايست كه متأخرين بسيار در آن گفتگو كردند و آن را مشكل ديدند ، مىپرسند دعا و صدقه و توسل بائمه عليهم السلام و شفاعت خواستن از اوليا چه فائده دارد قضا و قدر الهى را تغيير نميدهد و آنچه خدا مقرر فرمود بايد برسد و در قرآن آمده است
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ
بتفسيرى معنى آن است كه خدا مقدرات را محو مىكند و بجاى آن مقدر ديگر ثبت ميفرمايد و قوم يونس بر آنها عذاب نازل گشته بود و اگر توبه نكرده بودند هلاك شده بودند اما توبه كردند و خدا توبه آنها را پذيرفت و عذاب دفع كرد و جواب اين شبهه از آنچه گفتيم معلوم ميگردد زيرا كه قضاى الهى همان است كه پس از دعا و صدقه و توسل به انسان ميرسد يعنى خدا علمش تعلق گرفت كه فلان بيمار صدقه ميدهد يا دعا مىكند و نجات مىيابد و اما آنكه اگر دعا نكند