مىكند . گوئيم چون ما نميدانيم اجلش رسيده و يا نرسيده بايد او را دارو و علاج كرد چون شايد حكم خدا و تقدير او چنان باشد كه بيمار بعلاج از بيمارى نجات يابد و اگر حكم خدا اين باشد كه و لو با علاج بميرد البته خواهد مرد يا حكم خدا آن باشد كه بىعلاج نجات يابد همان خواهد شد و به هرحال اسباب طبيعى براى ضديت و نقاضت با حكم و تقدير الهى نيست چون اگر چنين باشد هرگز اسباب طبيعى مؤثر نخواهد بود و دفع قضاى الهى نخواهد كرد بلكه وقتى قضاى الهى آن باشد كه بيمار بسبب علاج بهتر شود ناچار علاج هم از قضاى الهى است .
بارى تقدير الهى سببى در عرض اسباب طبيعى نيست كه مثلا روشن شدن روز و تاريك شدن شب و روئيدن درخت و مريض شدن حيوان و امثال آن دو سبب مستقل جدا داشته باشد يكى اراده الهى و ديگرى سبب طبيعى كه گاهى درخت بسبب طبيعى آب و آفتاب و تخم و زمين و امثال آنها برويد خواه خدا مقدر كرده باشد يا نه و گاه بسبب الهى يعنى مشيت وى تعلق گيرد بروئيدن درخت خواه آب و آفتاب و تخم و كود باشد يا نباشد .
اين توهم مطابق حديث مذكور صحيح نيست زيرا كه روئيدن درخت دو سبب ندارد و مشيت الهى در عرض اسباب طبيعى نيست بلكه اصل قضاى الهى است كه عادة درخت بسبب آب و باران و آفتاب برويد و آنجا كه معجزه ايست بتأثير نفوس اوليا بر خلاف عادت است اما آنكه عامه مردم طبيعت را ضد خدا و خدا را ضد طبيعت و اقرار بهر يك را انكار ديگرى مىپندارند صحيح نيست بلكه طبيعت همان عادة اللّه است و سنت و مشيت او و هر چه مىكند بمشيت و تدبير خدا مىكند و آلتى است نه فاعل مستقل و نه ضد و نه آنكه خدا به او تفويض كرده باشد .
و همچنانكه اسباب طبيعى داخل قضاى الهى است اختيار انسان هم داخل قضاى او است نه ضد او .
خواجه طوسى عليه الرحمه در متن كتاب اشاره بحديثى فرمود از اصبغ بن نباته
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 443
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٤٣