را چون بگردانند به نظر حلقه آتشين مىآيد با اينكه نه خط و نه حلقه آتشين هيچيك موجود نيست و البته در جليديه چشم از خارج چيزى وارد نشده است بلكه قوه كه اين دو را ادراك مىكند نخست صورتى از مكان اول به دو رسيده و قطره باران يا شعله آتش را در مكان اول ادراك كرده و هنوز صورتش از حس مشترك محو نشده صورت ديگر از مكان دويم بدان وصل مىشود و هكذا صورت سيم و چهارم .
و المبرسم ما لا تحقّق له .
دليل سيم است بر اثبات حس مشترك كه مبتلايان به بيمارى برسام « 1 » صورتها مشاهده ميكنند كه در حقيقت نيست بدليل آنكه اگر حقيقت داشت ديگران هم ميديدند و مردم سالم همچنين در خواب صورتها مىبينند كه ديگران نمىبينند و البته به حواس ظاهر نيست بلكه حس مشترك است و چون صورت جسمانى است با طول و عرض نميتوان گفت نفس به خود درك كرده است بىآلت حس . در شرح حكمه الاشراق گويد اين صورتها هرگز در جسم دماغ منطبع نميشوند زيرا كه صورت بزرگ در جاى كوچك نميگنجد و در خارج موجود نيست چون اگر بود همه ميديدند و عدم محض نيست زيرا كه صورت دارند و از يكديگر ممتازند و چون موجودند و در ذهن نيستند و در عالم عقول هم نيستند چون جسمانىاند پس ناچار در عالم ديگرى باشند موسوم بعالم مثالى و خيالى متوسط بين عالم عقل و حس بالاتر از حس و پائينتر از عقل و در آن همه صور و اشكال و مقادير و اجسام هست و ما گوئيم بايد بر آن افزود كه هميشه باطل نيست زيرا كه در رؤياى صادقه محقق و صحيح است .
و الخيال لوجوب المغايرة بين القابل و الحافظ .
هامش
( 1 ) كلمه برسام به معنى ورم پهلو است و در طب بيمارى را ميگفتند كه اختلاط عقل مىآورد و گاه تب شديد و معتقد بودند ورمى است در حجاب حاجز ميان قلب و معده و آن ديافراغماست و چون اين حجاب با غلاف دماغ ( ام الغليظ ) مربوط است آفت حجاب تا آنجا كشيده ميشد و به نظر مىآيد بيمارى در سر است و بعضى اشتباه كرده ديافراغما را غير حجاب حاجز دانستهاند .