و من هذه القوى بنطاسيا الحاكمة بين المحسوسات .
مسأله چهاردهم در قواى باطنه و آن بقول حكماى پيشين پنج است .
1 - حس مشترك كه همه محسوسات نزد او فراهم ميگردند و او همه را با هم ادراك مىكند . 2 - خيال و آن حافظه حس مشترك است 3 - واهمه معانى جزئيه را كه به هيچيك از حواس ظاهره ادراك نميشود مانند دوستى و دشمنى ادراك مىكند . 4 - حافظه قوه واهمه كه معانى را به ياد دارد .
5 - متخيله قوه كه در معانى و صورتهاى جزئيه خزانه خيال و حافظه تصرف مىكند مثلا انسان پردار و كوه ياقوت ميسازد اگر اين قوه را عاقله به كار برد متفكره مينامند و اگر واهمه به كار برد متخيله .
حس مشترك كه مصنف از آن به بنطاسيا تعبير كرده است قوهايست غير پنج حس ظاهر اگر چه مدركات او از محسوسات ظاهره تجاوز نميكند .
اما ما ميدانيم اگر نمك را در دهن كور گذارند رنگ آن را در نمىيابد و نيز كسى كه بينا است از ديدن چيزى مزه آن را نمىفهمد پس هر يك از قواى حس ظاهر محسوس خود را درك مىكند نه ديگرى را اما انسان مدركات چند حس را با هم جمع مىكند نمك را با شورى و سفيدى مثلا و طبل با آواز و هيئت مدور و رنگ زرد مثلا و هيچيك از قواى حس ظاهر نيست كه همه را با هم درك كند ناچار بايد گفت قوه ديگرى داريم كه او ميتواند همه را درك كند و البته در آلت جسمانى است و چنين آلت حاسهء در ظاهر بدن نيست آن را از حواس باطنه شمردند .
چنان كه در تجرد نفس گفتيم محال است صور و نقوش جسمانى روى جليديه يا دماغ يا هر جسمى روى يكديگر متراكم شوند و يكديگر را باطل نكنند مثل خطهاى مختلف روى يك كاغذ بنويسيم و چند صورت روى هم بكشيم يا چند مهر بر هم بزنيم و يا بوسيله چشم يك چيز را مىبينيم و اگر بخواهيم ديگرى ببينيم بايد از اولى نظر بگردانيم پس چگونه در حس مشترك صورتهاى گوناگون متراكم ميشوند گوئيم در
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٧٨